آب

آبشارم خواندی آری، آبم ای دوست گه سخت و سرد و خاموشم در دل کوهستان، صخره ها را مانم گاه آرام و صبور عاشق کار و عبور فرهادی هستم بی تیشه در دل سنگ رهی میجویم لحظه ای جویبارم سرشار از تمنّای رسیدن به تو یار تا که رودی بشویم ره دریا گیریم گاه دورم …

آب weiterlesen

ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن

افسانه Rose Ausländer انسانی سفر میکند از دیاری به دیاری از شهری به شهری و در پی مکانیست بدور از کینه، بدور از ستیز بیتابانه دور دنیا میگردد در جستجوی افسانه ای ۞۞۞ هنوز زنده ای Rose Ausländer ترست را بدور انداز بزودی دوران تو بسر خواهد رسید بزودی آسمان بزیر سبزه زار گسترده خواهد …

ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن weiterlesen

لحظه ها را دریاب

یک: یاوری یکتا سبدی از گلواژه ها را به همراه مجمری از زلال رؤیا برایت میفرستم تا غنچه های دوستی .چتر رنگینشان را بگشایند ۞۞۞ دو: لاجورد جادوئی سپهر شرمسار از خاطره سرشار از عاطفه به سویت پرکشیدم دستان تکیده ات روایت از چه دارند انگشتانت را میبوسم و سحرگاهان آن آبی جادوئی را .برایت …

لحظه ها را دریاب weiterlesen

شوق دیدار

از شوق دیدن یار دل چون کبوتری شد پرزد به آسمان و گفتا که دور اندوه اکنون دگر سرآمد پا چون غزال سرمست ژاله فشان دو دیده دست از ترنّم مهر رقصان چو موج دریا گویند مردمانی »سه« جمع خاطر آرد بنشین تو روبرویم تا حل شود معمّا تا گل دهد تمنّا بیست و یکم …

شوق دیدار weiterlesen

یادواره ها، سعیدی سیرجانی

آدمیزاده‏ ام، آزاده ‏ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران، بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏ ۞۞۞ جناب آقای خامنه ‏ای پیام عتاب ‏آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم …

یادواره ها، سعیدی سیرجانی weiterlesen

ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء دو

Albert Einstein چه دوران تیره وتاری که در آن شکافتن هستهء اتم آسانتر از زدودن پیشداوری هاست ۞۞۞ Bertolt Brecht حقیقت آن اندازه به کرسی مینشیند که ما آنرا جاری کنیم پیروزی خرد تنها در کامیابی خردمندان معنی پیدا میکند ۞۞۞ Kurt Tucholsky هیچ چیز سختتر از آن نیست و هیچ چیز بیشتراز آن شخصیّت …

ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء دو weiterlesen

ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء یک

منسوب به Antoine de Saint-Exupéry آگر قصد آن داری که یک کشتی بسازی انسانها را فرانخوان ،تا تخته تهیّه کنند وظائف را تعیین نمایند و .و تقسیم کار صورت گیرد بلکه آنها را از تمنّا و طلب دریای بیکرانهء دوردست .سرشار کن ۞۞۞

اشک مهتاب

به پیشواز سپیدهء سیما   چو افتان و خیزان به دریا رسیدم همه راز و نیاز و تمنّا سرودم بدو گفتم بگیرم در آغوش ای مادر، ای یار ازاین ره خسته ام، شاید آرام گیرد وجودم به قعر خود کشانیدم، هراسی هائل آمد به بندی پا نهادم، همنشینم ماسه آمد به خاک آمیختم، در آن …

اشک مهتاب weiterlesen

دانه های نور

چشمانمان را تنگ بستی سرودمان را سخت در سینه سوختی لبانمان را زخم بهم دوختی دستهامان را شکسته به زنجیر کشیدی پایهامان را تازیانه خورده به غل کردی وآنگاه ما را به قعر درّه انداختی قهقهه و نعره سر کردی دیوانه وار که دیگربی شک تمام شد تلاش گلکاران بیقرار ترانهء بر سر عهد ماندگان …

دانه های نور weiterlesen

سروده های بهم پیوسته

یک: استاد بزرگوار محمد رضا شفیعی کدکنی طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست با چشمهای روشنِ براّق با گیسوئی بلند به بالای آرزو. هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر، این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر ۞۞۞ دو: افسانه بهار: از ماست که برماست گر شادی …

سروده های بهم پیوسته weiterlesen

راز آشکار

نشسته بزیر گنبدی از صدها الماس روشن درختان نخل در کنار و بزیر پای فرشی چون چمن صدای سقوط قطرات آب چکاچک در گوش ار ترنّم مرغان گرفتار در قفس مدهوش تو را صد بار صدا زده ام، ای همسفر، ای یار جوابی نیامدست، خاموش مانده ام و بیقرار ز خود پرسم، در کدامین شهر …

راز آشکار weiterlesen

همسفر

تو را از یازده سالگی میشناسم پیشدستی در سلام بر من واجب مینمود چه زودتر از من دیده به دنیا گشوده بودی از همان آغاز مرزها را همیشه بهم میریختی گاه قلب پسربچه ای را داشتی در بدن دخترکی دخترکی چون سرو ناز بلندبالا و مغرور ترجیح میدادی در کنار تیرک دروازه فوتبال و جدال …

همسفر weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (سه): شریکان گناه

„.ما صرفاً به این دلیل که در نیمکرهء شمالی متموّل زندگی میکنیم، شریک گناهیم * دوروته زلّه یکی از دلائل سخت جانی جورِ جبر و جهالتِ مرگکاران این است که ما را در جنایات خود سهیم کرده اند و با مشارکت ما در بخشی از منافع و درآمد خونبارشان بار گناه بر دوشهائی بیشمار سرشکن …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (سه): شریکان گناه weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه

ای الاههء عشق و عدالت و عرفان سرزمین سهند و سبلان و سپیدجامگان تبدار از جبر و جنون و جهالتست نظری کن سپاه فرهاد و بابک و مزدک تکیده، سراپا پر از جراحتست مددی کن که باز دشت دشت براهت میپاشیم گلواژه های تمنّا را آسمان آسمان به پیراهنت میدوزیم ستاره پولکهای مهر را دریا …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها

  ... مرا اگر میجوئی از لاله ها بپرس لاله های رنگین رخ در آتش و عطش عشق جوان از جویبارها بپرس جویبارهای زلال و شفّاف در آرزوی آبی دریا روان از دشتها بپرس دشتهای سبز بیکرانه در تلألو نور و باران رنگین کمان از پرندگان بپرس پرندگان مهاجر در تلاقی زمین و زمان پرّان …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها weiterlesen

خاطرات بچگی

چل سال پیش تو شهر تهرون جوجه میفروختن، چه ارزون نوکاشون سفید، کاکلا زری رفتارشون؟ آخ مثله پری ولو میشدن تو باغچه ها دنبالشون چشمای ما از ترس گربهء بلا نه قلدربودن و نه پهلوون بعد از چن روز همه سرنگون نوکاشونو باز میکردیم ماست جای دوا میکردیم بعدشم کنار کاج پیر میشدن دست خاک …

خاطرات بچگی weiterlesen

مسافر

باز آمدم، باز آمدم با شوق آغاز آمدم دوش ار جدائی ها سرشت لب دوخته، دستان کرخت باز آمدم، باز آمدم با عشق آواز آمدم آن ره که میرفتیم ما با آن همه شور و صفا ما را به تنهائی رساند چون ترس رسوائی چشاند طرحی نوین لازم نمود تا این گره را برگشود باز …

مسافر weiterlesen

نامه های در راه مانده، شمارهء چهار

میدانی عزیز، یکی از مشکلات ما این است که حافظه هایمان وصف غربال را دارند. به همین دلیل از سخنان گهربار امام راحل برایت چند خطی می نویسم تا این درفشانیها به دست فراموشی سپرده نشوند. این جملات را به دقّت بخوان که به سال ١٣٦٢  برمیگردند و سالروز تولّد پیامبر اسلام …“ پیغمبر برای …

نامه های در راه مانده، شمارهء چهار weiterlesen

قلبهامان را به هم پیوند دهیم

در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار و هر دیواری را پنجره ها بسیار هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور به دشتهای دور و بر هر زبانی حکایتی جاریست از آلودگی ها عاریست به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم اگر قلبهامان را به هم پیوند …

قلبهامان را به هم پیوند دهیم weiterlesen

غسل تعمید

غزلخوانان و غازیان غرّه غسلم دادند از پروای پرواز با پریرویان پرعاطفه از ترس تماس با تمنّای ترانه سرایان تولّد از هول وهراس حامیان حصار وحسرت از شرم شراکت در شراره های شرزه غوطه ور شدم، تن و سر فرو بردم چون برون آمدم، سردار شدم، سربدار شدم بیست و سّوم اردبهشت ماه هزار و …

غسل تعمید weiterlesen