یار می آید

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم حافظ ۞۞۞ تیرگی چو قطره قطره می چکد بر روی دفتر زندگی در دوات امید میبرم قلم فرو میکشم خطّی از آرزو نو گل سپیده بر میدمد ز دیده ام می تراود عطر دوستی در خانهء دلم پنجره به سوی …

یار می آید weiterlesen

ایران زمین

می پرستان بر سرِ کوی مغان گردند جمع تیرهای راست در پیش کمان گردند جمع گرچه چون برگ خزان امروز بی شیرازه اند زیر یک پیراهن آخر غنچه سان گردند جمع برفراز ای قهرمان عشق قدی چون علم تا ز اطراف این سپاه بیکران گردند جمع صائب تبریزی ۞۞۞ گام اگر می نهی در رهِ …

ایران زمین weiterlesen

در کنار تو

برای تمامی دانه کاران خرد و مهر و روشنائی گاه دیده ها و شنیده ها حکمِ پتکِ وحشتند رو که سویِ سپهر و سپیده می کنم بر سرم آوار می شوند دیدگان دودل ز دردها و دودها دل دریده از دوروئی و کژی و نیرنگها گوشها به آماس آمده از قارقارِ قاریانِ ژاژها واژه ها …

در کنار تو weiterlesen

چراغی بیفروزیم

سیاهی پرستان همه سربه سر کمر بسته بر قتل نوع بشر در اندیشهء انهدام سحر همه آرزوشان تبعید نور به غاری مهیب و صعب العبور ز مهر و خرد فرسنگها به دور ز بیم بهاران طرحی ریخته دروغ و دغل را به هم دوخته شبی تیره و تار پرداخته چراغی بیفروزیم ای یاوران که شاید …

چراغی بیفروزیم weiterlesen

به کجا چنین شتابان؟

نه شتاب بود و نه دل ز کهن دیار غم داشت لیکن از برای رویش عجبا که خاک کم داشت در کنار صد ستاره در کنار آتش مهر چه غمی ز تیره شب داشت اگر آن کویر وحشت اگر آن امیر دهشت همه مرگ در نظر داشت به امید سرخ و سنبل به دلیل دشت …

به کجا چنین شتابان؟ weiterlesen

در چه فکری

این جابران بیخرد این آمران یاوه گو از مهر به انسان تهی سوی عقب گردانده رو گاهی به رنگ مردمی گاهی به صبغ میهنی گه سبز و گه سرخ و سپید لیکن ز بن تیره، پلید یا جابران دیگری تحت لوای دیگری حکمت کُنند و سر نهی؟ ریشه کَنند و تن دهی؟ Berlin نخستین روز …

در چه فکری weiterlesen

عاشقی در تبعید

می خندی و می گرئی این بینم و آن خوانم در سینه گلی داری می بویم و می جویم وای از ستم جابر از سینه گلت ترسد می کاود و می درّد تا برکند او هر سد دستت بده ، برخیزیم این قصّه دراز آمد اندیشه و مهر، مرهم این غصّه بسرآید Berlin نخستین روز …

عاشقی در تبعید weiterlesen

پل

Tirza Flores Lanzaبرای سرفراز و شاد دل این بدن گشاده رو چون پلی فراز درّه ای استوار میکنی تا که بگذرند رهروان در شب سیه بیخطر در درون سینه ات آتشی می افروزی و صد امید دلفروز اختیار میکنی Berlin نخستین روز آبان ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه

آب

آبشارم خواندی آری، آبم ای دوست گه سخت و سرد و خاموشم در دل کوهستان، صخره ها را مانم گاه آرام و صبور عاشق کار و عبور فرهادی هستم بی تیشه در دل سنگ رهی میجویم لحظه ای جویبارم سرشار از تمنّای رسیدن به تو یار تا که رودی بشویم ره دریا گیریم گاه دورم …

آب weiterlesen

لحظه ها را دریاب

یک: یاوری یکتا سبدی از گلواژه ها را به همراه مجمری از زلال رؤیا برایت میفرستم تا غنچه های دوستی .چتر رنگینشان را بگشایند ۞۞۞ دو: لاجورد جادوئی سپهر شرمسار از خاطره سرشار از عاطفه به سویت پرکشیدم دستان تکیده ات روایت از چه دارند انگشتانت را میبوسم و سحرگاهان آن آبی جادوئی را .برایت …

لحظه ها را دریاب weiterlesen

شوق دیدار

از شوق دیدن یار دل چون کبوتری شد پرزد به آسمان و گفتا که دور اندوه اکنون دگر سرآمد پا چون غزال سرمست ژاله فشان دو دیده دست از ترنّم مهر رقصان چو موج دریا گویند مردمانی »سه« جمع خاطر آرد بنشین تو روبرویم تا حل شود معمّا تا گل دهد تمنّا بیست و یکم …

شوق دیدار weiterlesen

اشک مهتاب

به پیشواز سپیدهء سیما   چو افتان و خیزان به دریا رسیدم همه راز و نیاز و تمنّا سرودم بدو گفتم بگیرم در آغوش ای مادر، ای یار ازاین ره خسته ام، شاید آرام گیرد وجودم به قعر خود کشانیدم، هراسی هائل آمد به بندی پا نهادم، همنشینم ماسه آمد به خاک آمیختم، در آن …

اشک مهتاب weiterlesen

دانه های نور

چشمانمان را تنگ بستی سرودمان را سخت در سینه سوختی لبانمان را زخم بهم دوختی دستهامان را شکسته به زنجیر کشیدی پایهامان را تازیانه خورده به غل کردی وآنگاه ما را به قعر درّه انداختی قهقهه و نعره سر کردی دیوانه وار که دیگربی شک تمام شد تلاش گلکاران بیقرار ترانهء بر سر عهد ماندگان …

دانه های نور weiterlesen

سروده های بهم پیوسته

یک: استاد بزرگوار محمد رضا شفیعی کدکنی طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست با چشمهای روشنِ براّق با گیسوئی بلند به بالای آرزو. هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر، این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر ۞۞۞ دو: افسانه بهار: از ماست که برماست گر شادی …

سروده های بهم پیوسته weiterlesen

راز آشکار

نشسته بزیر گنبدی از صدها الماس روشن درختان نخل در کنار و بزیر پای فرشی چون چمن صدای سقوط قطرات آب چکاچک در گوش ار ترنّم مرغان گرفتار در قفس مدهوش تو را صد بار صدا زده ام، ای همسفر، ای یار جوابی نیامدست، خاموش مانده ام و بیقرار ز خود پرسم، در کدامین شهر …

راز آشکار weiterlesen

همسفر

تو را از یازده سالگی میشناسم پیشدستی در سلام بر من واجب مینمود چه زودتر از من دیده به دنیا گشوده بودی از همان آغاز مرزها را همیشه بهم میریختی گاه قلب پسربچه ای را داشتی در بدن دخترکی دخترکی چون سرو ناز بلندبالا و مغرور ترجیح میدادی در کنار تیرک دروازه فوتبال و جدال …

همسفر weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه

ای الاههء عشق و عدالت و عرفان سرزمین سهند و سبلان و سپیدجامگان تبدار از جبر و جنون و جهالتست نظری کن سپاه فرهاد و بابک و مزدک تکیده، سراپا پر از جراحتست مددی کن که باز دشت دشت براهت میپاشیم گلواژه های تمنّا را آسمان آسمان به پیراهنت میدوزیم ستاره پولکهای مهر را دریا …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها

  ... مرا اگر میجوئی از لاله ها بپرس لاله های رنگین رخ در آتش و عطش عشق جوان از جویبارها بپرس جویبارهای زلال و شفّاف در آرزوی آبی دریا روان از دشتها بپرس دشتهای سبز بیکرانه در تلألو نور و باران رنگین کمان از پرندگان بپرس پرندگان مهاجر در تلاقی زمین و زمان پرّان …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها weiterlesen

خاطرات بچگی

چل سال پیش تو شهر تهرون جوجه میفروختن، چه ارزون نوکاشون سفید، کاکلا زری رفتارشون؟ آخ مثله پری ولو میشدن تو باغچه ها دنبالشون چشمای ما از ترس گربهء بلا نه قلدربودن و نه پهلوون بعد از چن روز همه سرنگون نوکاشونو باز میکردیم ماست جای دوا میکردیم بعدشم کنار کاج پیر میشدن دست خاک …

خاطرات بچگی weiterlesen