یاد آر

بوی سنبل را در زیر نوازشهای باران بهاری گرامی دار چرا که بزودی بالهای سنگین بمب افکنها بنام انسانیت انبوهی از انهدام و آوارگی را فرو خواهند ریخت آواز جیرجیرکها را در شبهای پرستاره ارج بنه چرا که بزودی تانکهای سنگوش سهمگین از زوزهء کریه خود گوشها را کر خواهند کرد ژاله های سحرگاهی را …

یاد آر weiterlesen

بهار ۱٣۹۰

(۱) بهار آمد، بهار آمد به سوی کوی و هر برزن به سوی مرغزار آمد تو دریابش به سان آهوان دشت به نجوائی رمد دیری نخواهد ماند (۲) برخیز و بده بوسه، چون باز بهار آمد لبخند زن و مِی نوش، سنبل به قرار آمد می ریز به اندیشه، طرحی که به کار آید با …

بهار ۱٣۹۰ weiterlesen

پری

برای یار وفادارم گلِ نار گاه می شود که چاه ویل افسردگی در مغا ک آن دهان دهشت بار خویش باز می کند چون پریزاده ای، پرستار، از راه می رسی پروانه وار پرواز می کنی وآن پردهء تیرگی باز می شود پرتوی ز نور در افق پدیدار می شود ای پاکزادِ پاکبازِ پر ز …

پری weiterlesen

بخوان بنام بهار

برای عیسی و بهار زندگیش بهار را بهانه کردم و بوی سنبل و سرخی لاله را نشانه تا برای پاکی و سربلندی و سرور و نور از درون این دل دریاپسند صد درود نثار آن دیار و یاران ره کنم بار دگر بشارت و نوید تولّدی دوباره را دهم بار دگر نگاه را بسوی این …

بخوان بنام بهار weiterlesen

باران، جنگل، دشت پرنور

برای مهربانی که دوباره به جمع زندگان پیوست ۞۞۞ سپیده، دخترم، از خواب برخیز تو ای ژاله صفت، از مهر لبریز اگر جهل جهانگیر و اگر این شب سیاه است چه غم، خورشید خرد بی شک براه است سپیده، دخترم، دریادل و شاد بیا تیشه زنیم بر بنیاد بیداد چو فرهادی که اندیشه است در …

باران، جنگل، دشت پرنور weiterlesen

آینه

به پیشواز صدمین سالگرد برپائی روز بین المللی زنان ای مظهر باروری و سازندگی ای سرچشمهء زندگی ای مبداء مهر و عاطفه ای دریای خرد و اندیشه در دیدگان من برخورد با تو بهترین ذرّه بین و ترازوست برای سنجش فکر و فرهنگ انسانها آنکس که خداوندگارش حوّا را زائده و طفیلی آدم می داند …

آینه weiterlesen

لبریز از نور

برای گل مریم و همسر نازنینش و با یاد آشیانهء گرمشان تبلور ترس و یأس در تنهائی و تاریکی آنگاه که جهل و وهم بر سر جوانه ها خاک مرده می پاشد حکایتی است گذرا، هر چند که دیرپا و آنرا پادزهری است کارا نسیم سحری سرشار از عطر امید و رؤیا سبک بال و …

لبریز از نور weiterlesen

ژاله

Norman Finkelstein و Ilan Pappe با سپاس از گاه تیرگی میرود به جنگ تیرگی تا نهد ستون برای زندان مستحکمتری در پی اسارت نور و آب زاینده و سپیدهء سحر گه منادیان دروغین روشنائی و خرد در لوای دفاع از حقوق بشر بسته بر صید شبنم و ستاره ها کمر گه پیام آوران دین عجین …

ژاله weiterlesen

سیمرغ و دریا و دماوند

آزادی و آزادگی و امیدِ بهاری که نهفته است در دامن فردا بی شاید و امّا در خود بگرفته همه شور و شعر و شعورم از قافله دورم بیتابی و طلب طرحی هر چند که در بستر رؤیا وین شوق و تمنّا سرچشمهء این رود زایندهء سرمست سرودم غافل نغنودم پندم نده، ای آرام گرفته …

سیمرغ و دریا و دماوند weiterlesen

سپیده

کبریتی از پریدن شبتاب وام کن وز شعله اش چراغ برافروز تا پیش پای خویش بینی زان پیشتر که در لجن شب چون لاشه ای به صدر نشینی شفیعی کدکنی ۞۞۞ روشنائی و خرد در جوار مهر سربلندی و سپیدی و سیر اندیشه در سپهر شادی و سرود و شعر و زلال آب این بهینه …

سپیده weiterlesen

یار می آید

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم حافظ ۞۞۞ تیرگی چو قطره قطره می چکد بر روی دفتر زندگی در دوات امید میبرم قلم فرو میکشم خطّی از آرزو نو گل سپیده بر میدمد ز دیده ام می تراود عطر دوستی در خانهء دلم پنجره به سوی …

یار می آید weiterlesen

ایران زمین

می پرستان بر سرِ کوی مغان گردند جمع تیرهای راست در پیش کمان گردند جمع گرچه چون برگ خزان امروز بی شیرازه اند زیر یک پیراهن آخر غنچه سان گردند جمع برفراز ای قهرمان عشق قدی چون علم تا ز اطراف این سپاه بیکران گردند جمع صائب تبریزی ۞۞۞ گام اگر می نهی در رهِ …

ایران زمین weiterlesen

در کنار تو

برای تمامی دانه کاران خرد و مهر و روشنائی گاه دیده ها و شنیده ها حکمِ پتکِ وحشتند رو که سویِ سپهر و سپیده می کنم بر سرم آوار می شوند دیدگان دودل ز دردها و دودها دل دریده از دوروئی و کژی و نیرنگها گوشها به آماس آمده از قارقارِ قاریانِ ژاژها واژه ها …

در کنار تو weiterlesen

چراغی بیفروزیم

سیاهی پرستان همه سربه سر کمر بسته بر قتل نوع بشر در اندیشهء انهدام سحر همه آرزوشان تبعید نور به غاری مهیب و صعب العبور ز مهر و خرد فرسنگها به دور ز بیم بهاران طرحی ریخته دروغ و دغل را به هم دوخته شبی تیره و تار پرداخته چراغی بیفروزیم ای یاوران که شاید …

چراغی بیفروزیم weiterlesen

به کجا چنین شتابان؟

نه شتاب بود و نه دل ز کهن دیار غم داشت لیکن از برای رویش عجبا که خاک کم داشت در کنار صد ستاره در کنار آتش مهر چه غمی ز تیره شب داشت اگر آن کویر وحشت اگر آن امیر دهشت همه مرگ در نظر داشت به امید سرخ و سنبل به دلیل دشت …

به کجا چنین شتابان؟ weiterlesen

در چه فکری

این جابران بیخرد این آمران یاوه گو از مهر به انسان تهی سوی عقب گردانده رو گاهی به رنگ مردمی گاهی به صبغ میهنی گه سبز و گه سرخ و سپید لیکن ز بن تیره، پلید یا جابران دیگری تحت لوای دیگری حکمت کُنند و سر نهی؟ ریشه کَنند و تن دهی؟ Berlin نخستین روز …

در چه فکری weiterlesen

عاشقی در تبعید

می خندی و می گرئی این بینم و آن خوانم در سینه گلی داری می بویم و می جویم وای از ستم جابر از سینه گلت ترسد می کاود و می درّد تا برکند او هر سد دستت بده ، برخیزیم این قصّه دراز آمد اندیشه و مهر، مرهم این غصّه بسرآید Berlin نخستین روز …

عاشقی در تبعید weiterlesen

پل

Tirza Flores Lanzaبرای سرفراز و شاد دل این بدن گشاده رو چون پلی فراز درّه ای استوار میکنی تا که بگذرند رهروان در شب سیه بیخطر در درون سینه ات آتشی می افروزی و صد امید دلفروز اختیار میکنی Berlin نخستین روز آبان ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه