در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم حافظ ۞۞۞ تیرگی چو قطره قطره می چکد بر روی دفتر زندگی در دوات امید میبرم قلم فرو میکشم خطّی از آرزو نو گل سپیده بر میدمد ز دیده ام می تراود عطر دوستی در خانهء دلم پنجره به سوی …
ایران زمین
می پرستان بر سرِ کوی مغان گردند جمع تیرهای راست در پیش کمان گردند جمع گرچه چون برگ خزان امروز بی شیرازه اند زیر یک پیراهن آخر غنچه سان گردند جمع برفراز ای قهرمان عشق قدی چون علم تا ز اطراف این سپاه بیکران گردند جمع صائب تبریزی ۞۞۞ گام اگر می نهی در رهِ …
در کنار تو
برای تمامی دانه کاران خرد و مهر و روشنائی گاه دیده ها و شنیده ها حکمِ پتکِ وحشتند رو که سویِ سپهر و سپیده می کنم بر سرم آوار می شوند دیدگان دودل ز دردها و دودها دل دریده از دوروئی و کژی و نیرنگها گوشها به آماس آمده از قارقارِ قاریانِ ژاژها واژه ها …
چراغی بیفروزیم
سیاهی پرستان همه سربه سر کمر بسته بر قتل نوع بشر در اندیشهء انهدام سحر همه آرزوشان تبعید نور به غاری مهیب و صعب العبور ز مهر و خرد فرسنگها به دور ز بیم بهاران طرحی ریخته دروغ و دغل را به هم دوخته شبی تیره و تار پرداخته چراغی بیفروزیم ای یاوران که شاید …
یادواره ها، فریدون مشیری
و خداوندِ ایشان انسان را آفرید. و برای انسان غم را برگزید. و برای استمرار غم گرامیداشت روضه و نوحه و ناله را برپا داشت. و برای تمکین انسان به ستم و زور، تحقیر زندگی در این جهان و تحبیب مرگ و پس از مرگ را روا دانست. و برای جلوگیری از اندیشه و تردید …
به کجا چنین شتابان؟
نه شتاب بود و نه دل ز کهن دیار غم داشت لیکن از برای رویش عجبا که خاک کم داشت در کنار صد ستاره در کنار آتش مهر چه غمی ز تیره شب داشت اگر آن کویر وحشت اگر آن امیر دهشت همه مرگ در نظر داشت به امید سرخ و سنبل به دلیل دشت …
در چه فکری
این جابران بیخرد این آمران یاوه گو از مهر به انسان تهی سوی عقب گردانده رو گاهی به رنگ مردمی گاهی به صبغ میهنی گه سبز و گه سرخ و سپید لیکن ز بن تیره، پلید یا جابران دیگری تحت لوای دیگری حکمت کُنند و سر نهی؟ ریشه کَنند و تن دهی؟ Berlin نخستین روز …
عاشقی در تبعید
می خندی و می گرئی این بینم و آن خوانم در سینه گلی داری می بویم و می جویم وای از ستم جابر از سینه گلت ترسد می کاود و می درّد تا برکند او هر سد دستت بده ، برخیزیم این قصّه دراز آمد اندیشه و مهر، مرهم این غصّه بسرآید Berlin نخستین روز …
پل
Tirza Flores Lanzaبرای سرفراز و شاد دل این بدن گشاده رو چون پلی فراز درّه ای استوار میکنی تا که بگذرند رهروان در شب سیه بیخطر در درون سینه ات آتشی می افروزی و صد امید دلفروز اختیار میکنی Berlin نخستین روز آبان ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
باران در تهران
میبارد و میشوید تیرگیها از چهرهء شهرم باران ما نیز بکوشیم وبشوئیم یاران ژاژه،پندار پلید از دل و جان مهرگان آمده است مهر پیشه و اندیشه کنیم Göttingen هفتم مهرماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
یادواره ها، فروغ فرخزاد
زنده یاد فروغ فرخزاد بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به …
آب
آبشارم خواندی آری، آبم ای دوست گه سخت و سرد و خاموشم در دل کوهستان، صخره ها را مانم گاه آرام و صبور عاشق کار و عبور فرهادی هستم بی تیشه در دل سنگ رهی میجویم لحظه ای جویبارم سرشار از تمنّای رسیدن به تو یار تا که رودی بشویم ره دریا گیریم گاه دورم …
ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن
افسانه Rose Ausländer انسانی سفر میکند از دیاری به دیاری از شهری به شهری و در پی مکانیست بدور از کینه، بدور از ستیز بیتابانه دور دنیا میگردد در جستجوی افسانه ای ۞۞۞ هنوز زنده ای Rose Ausländer ترست را بدور انداز بزودی دوران تو بسر خواهد رسید بزودی آسمان بزیر سبزه زار گسترده خواهد …
لحظه ها را دریاب
یک: یاوری یکتا سبدی از گلواژه ها را به همراه مجمری از زلال رؤیا برایت میفرستم تا غنچه های دوستی .چتر رنگینشان را بگشایند ۞۞۞ دو: لاجورد جادوئی سپهر شرمسار از خاطره سرشار از عاطفه به سویت پرکشیدم دستان تکیده ات روایت از چه دارند انگشتانت را میبوسم و سحرگاهان آن آبی جادوئی را .برایت …
شوق دیدار
از شوق دیدن یار دل چون کبوتری شد پرزد به آسمان و گفتا که دور اندوه اکنون دگر سرآمد پا چون غزال سرمست ژاله فشان دو دیده دست از ترنّم مهر رقصان چو موج دریا گویند مردمانی »سه« جمع خاطر آرد بنشین تو روبرویم تا حل شود معمّا تا گل دهد تمنّا بیست و یکم …
یادواره ها، سعیدی سیرجانی
آدمیزاده ام، آزاده ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران، بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند. ۞۞۞ جناب آقای خامنه ای پیام عتاب آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم …
ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء دو
Albert Einstein چه دوران تیره وتاری که در آن شکافتن هستهء اتم آسانتر از زدودن پیشداوری هاست ۞۞۞ Bertolt Brecht حقیقت آن اندازه به کرسی مینشیند که ما آنرا جاری کنیم پیروزی خرد تنها در کامیابی خردمندان معنی پیدا میکند ۞۞۞ Kurt Tucholsky هیچ چیز سختتر از آن نیست و هیچ چیز بیشتراز آن شخصیّت …
ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء دو weiterlesen
ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء یک
منسوب به Antoine de Saint-Exupéry آگر قصد آن داری که یک کشتی بسازی انسانها را فرانخوان ،تا تخته تهیّه کنند وظائف را تعیین نمایند و .و تقسیم کار صورت گیرد بلکه آنها را از تمنّا و طلب دریای بیکرانهء دوردست .سرشار کن ۞۞۞
اشک مهتاب
به پیشواز سپیدهء سیما چو افتان و خیزان به دریا رسیدم همه راز و نیاز و تمنّا سرودم بدو گفتم بگیرم در آغوش ای مادر، ای یار ازاین ره خسته ام، شاید آرام گیرد وجودم به قعر خود کشانیدم، هراسی هائل آمد به بندی پا نهادم، همنشینم ماسه آمد به خاک آمیختم، در آن …
دانه های نور
چشمانمان را تنگ بستی سرودمان را سخت در سینه سوختی لبانمان را زخم بهم دوختی دستهامان را شکسته به زنجیر کشیدی پایهامان را تازیانه خورده به غل کردی وآنگاه ما را به قعر درّه انداختی قهقهه و نعره سر کردی دیوانه وار که دیگربی شک تمام شد تلاش گلکاران بیقرار ترانهء بر سر عهد ماندگان …