برای سیما، بیتا و گُلِ نار که گرما و روشنائیند سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد (حافظ) بُردم بَرِ هر مهتاب تحریر و تمنّائی وآن ماهرُخان گفتند بیهوده چرا آئی؟ با بادِ صبا گفتم یک دَم بَرِ من بنشین گفتا که بپا خیز و …
Schlagwort: سروده ها
Ich möchte mich daran nicht gewöhnen. گریز از نسیان
8.1.2010 George Orwell: Wer die Vergangenheit kontrolliert, kontrolliert die Zukunft. Wer die Gegenwart kontrolliert, kontrolliert die Vergangenheit. Wer die Vergangenheit nicht kennt oder sie zwar kennen gelernt hat aber bewusst oder unbewusst verdrängt verkennt die Gegenwart. Wer die Gegenwart verkennt oder sie zwar prinzipiell erkennen kann jedoch bewusst oder unbewusst eine kritische Auseinandersetzung damit vermeidet …
Ich möchte mich daran nicht gewöhnen. گریز از نسیان weiterlesen
Zuhause کاشانه
Zuhause* Du fragst mich, wo mein Zuhause ist? Das ist eine einfache Frage, und doch wühlt sie so sehr auf, erschüttert schmerzhaft, ruft so viel Unruhe hervor. Mein Zuhause ist überall und nirgendwo. Einerseits bin ich verwurzelt tief im Herzen der Geschichte, in den unzähligen Lebensgeschichten, und andererseits nicht gebunden an einem bestimmten Ort. Ich …
رقصی که خود زندگیست Ein Tanz, der Leben ist
für Annice 27.6.2012 Das Schicksal bot uns eine Gelegenheit, und wir ergriffen sie. Ein flüchtiger Blick am ersten Tag: Neugier. Ein kurzes Gespräch am zweiten Tag: Sympathie. Und Gedankenaustausch beim nächsten Treffen: Faszination. Bezaubernde, tanz mit mir den Tanz, der Leben ist. Mal heranziehen, dann loslassen. Für ein Moment stürmisch sein wie der Regen im …
Was ich möchte دلم چه می خواهد
für Annice Solltest du mich fragen, was ich eigentlich möchte, so werde ich dir sagen: Ich möchte aus deinem Blickwinkel das Universum betrachten, mit deinem Gehör die Welt belauschen, in deiner Haut den Regen am Bergsee erleben, die Sprache deiner Augen lernen, die Geschichten deines Lebens aufmerksam anhören, jegliche Schwingung deiner Stimmung wahrnehmen, den Anlass …
… می طلبد
دل من چون دریائی که بشستست سرتاسر شب ماسه ها بر لب ساحل هایش در تمنّای پایِ راهرُوی وه، روشن نظرِ پاکبازِ دریادلی می طلبد و لبم لبریز از مهرِ گیاه و رُستن منتظر مانده تا بخواند سرود رَستن تک تک یاخته هایش سرشار از آب حیات هان، پروانه صفتِ تشنه لبی می طلبد …
شوق کودکانه
نیم قرن گذشت و همچنان بسان کودکان از ترنّم پرنده ای به اوج سپهر پُرستاره پرواز می کنم نیم قرن گذشت و دیده ام از نگاهِ نازِ یاس و نسترن با اشک شوق در بحرِ خیال و خواب خرامان می شود نیم قرن گذشت و قلب من از صفا و پاکی ژاله ها چون سپیده …
رنگین کمان
*با سپاس از کریستا اُرتمَن و هادی علیزاده همهء عمر جستجو کردن منتظر بودن آرزو کردن و شکفتن در آفریدن ها زندگینامهء من است و شما ژاله اصفهانی دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم دو تا انسان رو دیدم یکی به من جان داد یکی به من دل داد هوشیار و جاندار شدم از …
آینه ای باش گویا Spiegel
آینه ای باش گویا در پی جان منی گر تو، ای دلبر، زیبا سوی من سَره و صاف و سبک پای بیا و بپالای بدن سخت از همه آن زیورها خالی از نقش بشو، پاک بنه رنگ و ریا تا مرا آینه ای باشی پشتِ چهره نما تا تو را آینه ای گردم بیغش، گویا …
مهر و خرد در بند
تو درخت روشنائی، گل مهر برگ و بارت تو شمیم آشنائی، همه شوق ها نثارت تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران همه دشت، انتظارت محمد رضا شفیعی کدکنی ۞۞۞ گر در هنگامه و هجومِ هول حفظِ حرمتی رواست گر درفشِ درستی و دادپروری در دستِ ماست گر گرمای گُردِ گرانمایه ای پیش روست …
جان شیفته
تقدیم به یاوران SAG SERVUS UND SALAM گفتم غم چه داری، گفتا جهان و انسان گفتم چگونه کاهَم، گفتا نگاه و احسان گفتم کین شور و این تمنّا، در دل چگونه برپاست گفتا مرداب سخت هائل، در سینه عشقِ دریاست گفتم به سایه روشن عصر ره را چه سان بجویند گفتا آتش به جان که …
هنر و پیام صلح
به مناسیت نخستین تکنوازی و همنوازی زیورِ نازنینم پیش از آن که بذر شقاوت و دلسنگی جنون و جنگ دیگری به بار آورد باید افکار انسانها را با شخمِ نفرت آماده و پذیرا نمود تا همنوعان خویش را دیو و عفریته پندارند و هیچ نمودی از خویشاوندی در آنها نیابند و باید قلبها را سخت …
سایه روشن دهر
برخاستم و کوزه به دوش در سایه روشنِ دهر دیدگان باز و خموش راهی چشمهء جوشان گشتم در دلم شوق و خروش مردگانی دیدم بردگانِ آز و ستم وه گرفتار خرافات شگرف زیر بار جهالت کمرها همه خم چهره ها تیره، عبوس جانشان تودهء غم رهروانی دیدم در دامنِ کوه وقت سحر دلشان بیشهء نور …
زنبور بی عسل
یار نهان بینتان، چون نبرد دینتان خرده نگیرد شگرف، بر ره و آئینتان فاش نگوید و شوخ، راز پلید شیوخ ماله کشند دیدگان، نور نیابد رسوخ *** دوازدهم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و یک Rotenburg an der Fulda
مهرزاد
چون قصد دل ما بکنی مهر به سر دار اسرار دل ما شنوی راز نگه دار ره راست برو، رنج مده، ارج تو بگزار کازار هنر نیست، اذهان به مراعات بدست آر *** دوازدهم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و یک Rotenburg an der Fulda
رسم کهن
مطلوب حریفان همانا کز خِرَد تو بی بَر باشی سخت سنگ صفت، گنگ و کور و کر باشی از حال خویش و غریب نه هیچ آگه بشوی در درک دارا و ندار هَماره عاجز باشی گر گام نِهی کودن چون حمارِ عصّار روی در دایره چرخان جورشان را فرمانبر باشی گر گوش کنی یاوه به …
بهار در جنون جنگ
برای باشو و دیگرغریبه ها (۱) در عذابِ جنگِ جماهیر جنایت و جهل وجنون در میان صخره های سر به آسمان کشیده در رهیم سرفراز و پاکباز توشه ای ز مهر و خرد به انبان خویش با عبرت از گذشته آشنا و نگه به پیش بیقرار و استوار با شور و امید برآمده ز دانش …
بهار باز می رسد
باز آید و باز آمد دی رفت و بهار آمد وان سوزِ سترون شد سنبل به قرار آمد چون نرگس و چون نسرین یارا برِ من بنشین از ژاله قدح پر کن می نوش مِیِ نوشین از مِهر و خِرَد خیزد جانها به هم آمیزد وین جوششِ انسانی بنیاد ستم به هم ریزد دل رفت …
سه آرزو
آبم ده آبی که بدان روان جوان روان باشد نانم ده نانی که جهان بدان گل افشان باشد شورم ده شوری که شراب عشق شهد آن باشد ۞۞۞ پانزدهم بهمن ماه هزارو سیصد و نود Rotenburg an der Fulda ۞۞۞
تریاقِ هورقلیا
برای یاوری که در نیمهء راه جدا ماند منظره را دیدم ستم غوغا می کرد وهم و جهل ماهرانه در جرّاحی مغزها بکار بود سپاهی گران از دانشمندان و کارآگاهان هنرمندان و نام آوران در خدمت به خیانت گرد و خاکی چشمگیر و نَفَسبُر بپا کرده بود دشمن خُدعه پرور سخت قوی و مسلّط می …