دوستانی دارم

دوستانی دارم از جنس بلور بادهء پالودهء صافی بدرون که از آن دلی آرام بگیرد جانی آزرده، آسوده شود دوستانی دارم چون کوه دماوند و سهند سربلند و مغرور و نظرها چه بلند جانشان بیشهء نور که اگر زلزله ای در راه است یا اگر گردی تیره بکردست چهرِ سپهر یا اگر سورت سلسلهء سرما …

دوستانی دارم weiterlesen

مُلکی در آتش

صد روز از آغاز بمباران لیبی گذشت نه شبی است بی ستاره نه که ماه در محاق است نه در آسمان، تیره ابری نه که شید در کسوف است بنگر که بار دیگر ز شرارتی خانه ای مغاک است سدهء نخست شد طی خبر از ختامِ خوف نیست نگهی، این نمایشِ سیاهی در ملإ چه …

مُلکی در آتش weiterlesen

غم ادواری

  سحر شد و دوباره ترنّم پرندگان بگوش می رسد ولی نگاه سرد و صامتی از درون مرا به قعرِ چاهِ ویل می کشد پیاپی آمدِ نحسِ این جنون به قلب تپنده ام چه وحشیانه شیار می زند و تلخ زهرِ یأس نهالهای تازه رسته را به زیر خاک می برد نگاه آشنای و ندای …

غم ادواری weiterlesen

چهرهء دوست

برای یاور وفادارم، گُلِ نار آواز آشنائی آتش آگاهی آسمان آبی آبشار آرزو آرامش آب آغوش آفتاب آلالهء آفرینش ترانهء تبسّم تاروپود تمنّا تبلور تحبیب تحریر تعاون تندیس تلاش شراب شیدائی شعلهء شادی شعر شقایق شبنم شاخسار شکوه شناخت شرارهء شور ۞۞۞ سیزدهم تیر ماه هزارو سیصدو نود Rotenburg an der Fulda

شترمرغ

برای زنده یادان احمد کسروی و علی دشتی شترمرغ را گفتند چرا بار نمی بری؟ !گفت: ای بیخبران من مرغم پرسیدند: پس چرا نمی پری؟ !گفت: آه از شما ابلهان نمی بینید که من شترم؟ داعیان دین ضامنان ظلمت چه از جنس روحانی چه از رنگ سلطانی این دست پروردگان دستگاه دروغ و دغل شترمرغوشانی …

شترمرغ weiterlesen

برای آنانکه پس از ما بدنیا خواهند آمد (Bertolt Brecht)

برتولت برشت (۱)، متفکّر و هنرمند آلمانی، از آنجا که که به برج عاج »عدم تعصّب« و »بیطرفی«، ملجإ و مفرّی برای بسیاری از دانشمندان و هنرمندان راحتی طلب، پناه نبرده بود، در دوران بربریت هیتلری مجبور به ترک وطن شد و بعد از جنگ جهانی دوّم نیز ترجیح داد که در بخش شرقی آلمان …

برای آنانکه پس از ما بدنیا خواهند آمد (Bertolt Brecht) weiterlesen

بزرگداشت زندگان: سیما کسائی؛دوّمین بخش

چهره ای از عجز چشمهایم را به عجز چال کردم،چال !چال در چاه تاریخ، چال و در ملامت لحظه های خواب !چشم میسایم به بیداری صدای خشم من :از اشک هم آهسته تر خیمۀ مرگ را در کجای این زمین گسترده میخواهی؟ در کجای این زمین غرق خاکستر در کجای این وحش و خمپاره ودود؟ …

بزرگداشت زندگان: سیما کسائی؛دوّمین بخش weiterlesen

بزرگداشت زندگان: سیما کسائی؛ نخستین بخش

گوانتانامو ...این گوانتانامو تنها نیست !نه، گوانتانامو تنها نیست گوانتانامو، بدل کردگی ما ،و بدل کردگی دنیا و دنیاهای ماست که میریزند ،گوانتانامو ویتنام است ،زیمبابوه،رودزیا !السالوادور و نیکاراگوا ،سومالی،غزه !صبرا و شتیلا ،گوانتانامو الجزایر است !پرو،اکوادور،پاراگوا،کلمبیا موزامبیک،برمه وسودان ،لبنان و افغانستان،عراق،ایران اوکرایین، کوسوو و پریشتینا ...و هر آنجاست که میچربد !امنیت سرمایه به آزادی …

بزرگداشت زندگان: سیما کسائی؛ نخستین بخش weiterlesen

و عشق ورزیدیم

برای بتینا نگاه کردیم به چشم مهر در ملکی که کینه کهنه زخمی کشنده می نمود و عشق ورزیدیم شنیدیم به گوش مدارا و متانت آنجا که گفته ها بر پایهء پیشداوری و کژفهمی برقرار بود و عشق ورزیدیم نظر دادیم از سر مروّت و تأمّل در دیاری که قضاوت از گرد اوهام و تکبّر …

و عشق ورزیدیم weiterlesen

آرش و رستم و ابن سینا

تقدیم به فریبرز داد از جهل جهانگیر وای از اجبار عادات دیرپا فریاد از اوهام هزارساله فغان از موریانه های خرافات که تا اعماق روان انسانها رسوخ کرده اند سوار بر جهل و عادات استوار بر اوهام و خرافات بیرق سیاهروزی بشر برافراشته اند آرش و رستم روان تو ابن سینای جان تو در تب …

آرش و رستم و ابن سینا weiterlesen

یاد آر

بوی سنبل را در زیر نوازشهای باران بهاری گرامی دار چرا که بزودی بالهای سنگین بمب افکنها بنام انسانیت انبوهی از انهدام و آوارگی را فرو خواهند ریخت آواز جیرجیرکها را در شبهای پرستاره ارج بنه چرا که بزودی تانکهای سنگوش سهمگین از زوزهء کریه خود گوشها را کر خواهند کرد ژاله های سحرگاهی را …

یاد آر weiterlesen

بهار ۱٣۹۰

(۱) بهار آمد، بهار آمد به سوی کوی و هر برزن به سوی مرغزار آمد تو دریابش به سان آهوان دشت به نجوائی رمد دیری نخواهد ماند (۲) برخیز و بده بوسه، چون باز بهار آمد لبخند زن و مِی نوش، سنبل به قرار آمد می ریز به اندیشه، طرحی که به کار آید با …

بهار ۱٣۹۰ weiterlesen

پری

برای یار وفادارم گلِ نار گاه می شود که چاه ویل افسردگی در مغا ک آن دهان دهشت بار خویش باز می کند چون پریزاده ای، پرستار، از راه می رسی پروانه وار پرواز می کنی وآن پردهء تیرگی باز می شود پرتوی ز نور در افق پدیدار می شود ای پاکزادِ پاکبازِ پر ز …

پری weiterlesen

بخوان بنام بهار

برای عیسی و بهار زندگیش بهار را بهانه کردم و بوی سنبل و سرخی لاله را نشانه تا برای پاکی و سربلندی و سرور و نور از درون این دل دریاپسند صد درود نثار آن دیار و یاران ره کنم بار دگر بشارت و نوید تولّدی دوباره را دهم بار دگر نگاه را بسوی این …

بخوان بنام بهار weiterlesen

باران، جنگل، دشت پرنور

برای مهربانی که دوباره به جمع زندگان پیوست ۞۞۞ سپیده، دخترم، از خواب برخیز تو ای ژاله صفت، از مهر لبریز اگر جهل جهانگیر و اگر این شب سیاه است چه غم، خورشید خرد بی شک براه است سپیده، دخترم، دریادل و شاد بیا تیشه زنیم بر بنیاد بیداد چو فرهادی که اندیشه است در …

باران، جنگل، دشت پرنور weiterlesen

آینه

به پیشواز صدمین سالگرد برپائی روز بین المللی زنان ای مظهر باروری و سازندگی ای سرچشمهء زندگی ای مبداء مهر و عاطفه ای دریای خرد و اندیشه در دیدگان من برخورد با تو بهترین ذرّه بین و ترازوست برای سنجش فکر و فرهنگ انسانها آنکس که خداوندگارش حوّا را زائده و طفیلی آدم می داند …

آینه weiterlesen

سایه روشن

Ellen Rohlfs, Gabriele Weber, Vera Macht تقدیم به و دیگر انسانهای شریفی که از بع بع کردن بیزارند ۞۞۞ اذعان تلاش برای رهائی، عدالت، مهر و خرد حتّی اگر به تعبیر مدّعی آب در هاون کوبیدن را تداعی کند صد بار شرف دارد بر فلسفه بافی و سفسطه بازیِ خود باختگانِ خود فروختهء مردم فریب …

سایه روشن weiterlesen

لبریز از نور

برای گل مریم و همسر نازنینش و با یاد آشیانهء گرمشان تبلور ترس و یأس در تنهائی و تاریکی آنگاه که جهل و وهم بر سر جوانه ها خاک مرده می پاشد حکایتی است گذرا، هر چند که دیرپا و آنرا پادزهری است کارا نسیم سحری سرشار از عطر امید و رؤیا سبک بال و …

لبریز از نور weiterlesen