سپاه عشق در پی است شرار و شور کارساز با وی است دریچههای قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام زنده یاد سیاوش کسرائی برخیز و نگه کن یارا آسمان آبیِ دوباره دل گشوده را خورشید گردونهء …
Schlagwort: نغمه های مهر
ستایش زایش
برای خاک مادر و زاینده رود به جز مهر و شادی نخواهم سرود با شما انسانها سخنی دارم از سر مهر دیده زان تار و دل چرکین مکنید و مجوئید در آن طعنه و تخطئه و توهینی دست دوستیست که بیغش و باز در پی طرح و شور و آغاز سویتان گشته دراز وز شما …
دوستانی دارم
دوستانی دارم از جنس بلور بادهء پالودهء صافی بدرون که از آن دلی آرام بگیرد جانی آزرده، آسوده شود دوستانی دارم چون کوه دماوند و سهند سربلند و مغرور و نظرها چه بلند جانشان بیشهء نور که اگر زلزله ای در راه است یا اگر گردی تیره بکردست چهرِ سپهر یا اگر سورت سلسلهء سرما …
چهرهء دوست
برای یاور وفادارم، گُلِ نار آواز آشنائی آتش آگاهی آسمان آبی آبشار آرزو آرامش آب آغوش آفتاب آلالهء آفرینش ترانهء تبسّم تاروپود تمنّا تبلور تحبیب تحریر تعاون تندیس تلاش شراب شیدائی شعلهء شادی شعر شقایق شبنم شاخسار شکوه شناخت شرارهء شور ۞۞۞ سیزدهم تیر ماه هزارو سیصدو نود Rotenburg an der Fulda
و عشق ورزیدیم
برای بتینا نگاه کردیم به چشم مهر در ملکی که کینه کهنه زخمی کشنده می نمود و عشق ورزیدیم شنیدیم به گوش مدارا و متانت آنجا که گفته ها بر پایهء پیشداوری و کژفهمی برقرار بود و عشق ورزیدیم نظر دادیم از سر مروّت و تأمّل در دیاری که قضاوت از گرد اوهام و تکبّر …
لبخند
برای بتینا روزی که از غلیان غصّه و غبار غم آسمان تیره و افق سیه گونه می نمود لبخند تو برتر از صد سرود شادمانه بود ۞۞۞ بیستم اسفند ماه هزارو سیصد و هشتاد و نه Göttingen
یار می آید
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم حافظ ۞۞۞ تیرگی چو قطره قطره می چکد بر روی دفتر زندگی در دوات امید میبرم قلم فرو میکشم خطّی از آرزو نو گل سپیده بر میدمد ز دیده ام می تراود عطر دوستی در خانهء دلم پنجره به سوی …
چراغی بیفروزیم
سیاهی پرستان همه سربه سر کمر بسته بر قتل نوع بشر در اندیشهء انهدام سحر همه آرزوشان تبعید نور به غاری مهیب و صعب العبور ز مهر و خرد فرسنگها به دور ز بیم بهاران طرحی ریخته دروغ و دغل را به هم دوخته شبی تیره و تار پرداخته چراغی بیفروزیم ای یاوران که شاید …
پل
Tirza Flores Lanzaبرای سرفراز و شاد دل این بدن گشاده رو چون پلی فراز درّه ای استوار میکنی تا که بگذرند رهروان در شب سیه بیخطر در درون سینه ات آتشی می افروزی و صد امید دلفروز اختیار میکنی Berlin نخستین روز آبان ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
لحظه ها را دریاب
یک: یاوری یکتا سبدی از گلواژه ها را به همراه مجمری از زلال رؤیا برایت میفرستم تا غنچه های دوستی .چتر رنگینشان را بگشایند ۞۞۞ دو: لاجورد جادوئی سپهر شرمسار از خاطره سرشار از عاطفه به سویت پرکشیدم دستان تکیده ات روایت از چه دارند انگشتانت را میبوسم و سحرگاهان آن آبی جادوئی را .برایت …
شوق دیدار
از شوق دیدن یار دل چون کبوتری شد پرزد به آسمان و گفتا که دور اندوه اکنون دگر سرآمد پا چون غزال سرمست ژاله فشان دو دیده دست از ترنّم مهر رقصان چو موج دریا گویند مردمانی »سه« جمع خاطر آرد بنشین تو روبرویم تا حل شود معمّا تا گل دهد تمنّا بیست و یکم …
سروده های بهم پیوسته
یک: استاد بزرگوار محمد رضا شفیعی کدکنی طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست با چشمهای روشنِ براّق با گیسوئی بلند به بالای آرزو. هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر، این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر ۞۞۞ دو: افسانه بهار: از ماست که برماست گر شادی …
راز آشکار
نشسته بزیر گنبدی از صدها الماس روشن درختان نخل در کنار و بزیر پای فرشی چون چمن صدای سقوط قطرات آب چکاچک در گوش ار ترنّم مرغان گرفتار در قفس مدهوش تو را صد بار صدا زده ام، ای همسفر، ای یار جوابی نیامدست، خاموش مانده ام و بیقرار ز خود پرسم، در کدامین شهر …
همسفر
تو را از یازده سالگی میشناسم پیشدستی در سلام بر من واجب مینمود چه زودتر از من دیده به دنیا گشوده بودی از همان آغاز مرزها را همیشه بهم میریختی گاه قلب پسربچه ای را داشتی در بدن دخترکی دخترکی چون سرو ناز بلندبالا و مغرور ترجیح میدادی در کنار تیرک دروازه فوتبال و جدال …
سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها
... مرا اگر میجوئی از لاله ها بپرس لاله های رنگین رخ در آتش و عطش عشق جوان از جویبارها بپرس جویبارهای زلال و شفّاف در آرزوی آبی دریا روان از دشتها بپرس دشتهای سبز بیکرانه در تلألو نور و باران رنگین کمان از پرندگان بپرس پرندگان مهاجر در تلاقی زمین و زمان پرّان …
مسافر
باز آمدم، باز آمدم با شوق آغاز آمدم دوش ار جدائی ها سرشت لب دوخته، دستان کرخت باز آمدم، باز آمدم با عشق آواز آمدم آن ره که میرفتیم ما با آن همه شور و صفا ما را به تنهائی رساند چون ترس رسوائی چشاند طرحی نوین لازم نمود تا این گره را برگشود باز …
قلبهامان را به هم پیوند دهیم
در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار و هر دیواری را پنجره ها بسیار هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور به دشتهای دور و بر هر زبانی حکایتی جاریست از آلودگی ها عاریست به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم اگر قلبهامان را به هم پیوند …
! بهارا ! تو شاهد باش
سخنی با بهار نخستین بار که به سراغت آمدم، هفته ای بیش نماندی. از آن پس بیش از چهل بار مرا با مناظر روحپرورت سرمست کرده ای. چه زود دلباختهء مخمل سبزینه ات شدم که در آغاز به طراوت مغز پسته های تازه است و به مرور پر رنگ میشود. تا توانی در بدن باقیست …
تمنّا
برخیز و بیا دوباره آغاز کنیم این راز چو بینیم غزل ساز کنیم برخیز و بیا نظر بر افلاک انداز از مهر و طرب دلی چو می صاف کنیم یازدهم اردبهشت ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
بهار میاد یواش یواش
فرشتههای سینه زر پری ها با شور و شرر صدام زدن خوابی یا بیدار پاشو بیا واسهء دیدار شب رفته و سحر شده سیاهی دربدر شده خورشد خانوم پشت دره نور اورده، منتظره برف کنار باغک امروز آب میشه بیشک بهار میاد یواش یواش پاشو بریز عشق به پاهاش با قلم و با دفترات با …