Sohrab Sepehri: Der Tod der Farbe مرگ رنگ

Der Tod der Farbe (aus dem gleichnamigen Buch; erste Erscheinung im Jahre 1951) Sohrab Sepehri Eine Farbe ist am Rande der Nacht wortlos verstorben. Ein schwarzer Vogel ist über ferne Wege gekommen und besingt von Daches Höhe die Nacht der Niederlage. Siegesbetrunken ist gekommen der Vogel, der die Trauer anbetet. In dieser Niederlage der Farbe …

Sohrab Sepehri: Der Tod der Farbe مرگ رنگ weiterlesen

Sohrab Sepehri: Bodhi

Bodhi* (aus dem Buch „Der Osten der Schwermut“; erste Erscheinung im Jahre 1961) Sohrab Sepehri سهراب سپهری Es war ein Moment, die Türen waren aufgegangen. Nicht ein Blatt, nicht ein Ast, der Garten der Vernichtung war sichtbar geworden. Die Vögel des Raumes still, dieser still, jener still, die Stille fing an zu sprechen. Was war …

Sohrab Sepehri: Bodhi weiterlesen

Wiederaufbau und Neubau der Gesundheitsstationen für die Erdbebenopfer der Provinz Ost-Aserbaidschan im Iran

25.10.2012 Am 13. August 2012 erschütterte ein Erdbeben die Provinz Ost-Aserbaidschan im Iran, tötete über 300 Menschen und verwüstete mehr als 110 Dörfer. Tausende wurden verletzt, über 150.000 verloren ihr Zuhause. Nach dieser Naturkatastrophe startete die Iranische Gemeinde in Deutschland e.V. (1) in Zusammenarbeit mit mehreren iranischen Vereinen und Persönlichkeiten in Berlin (2) eine Initiative …

Wiederaufbau und Neubau der Gesundheitsstationen für die Erdbebenopfer der Provinz Ost-Aserbaidschan im Iran weiterlesen

رایحهء تو

برای زیور دیدگان روز بار دگر ز ره رسیده بود وآن مِهِ گران باز از کران تا کران بر فراز فولدا، آن رود روان میان دیدگان و آسمان پرده ای کشیده بود در آن بساطِ زیرورو چکاوکی در گلو با خویشتن به گفتگو منتظر نشسته بود نامه و پیام تو چون رسید عطرِ تنپوشِ تو …

رایحهء تو weiterlesen

نخلستان

برای زیور دیدگان آمدم به سوی سرای دلت در زدم در گشودی و به شیرین نگاه خود ستاره ها ریختی به آسمان دیده ام گلخنده ای به چهره ات شکفت گفتی: خوش آمدی! منتظر بوده ام بال و پر زدم دستم گرفتی و به ناز کشاندیم به باغ اندرون خویش هدهدی شدم بیقرار کنجکاو و …

نخلستان weiterlesen

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء شش

گرمسیر عشق پرستو است عشق پرستویی پر گشا به همه سو است عشق پیام آور بهار دل آراست حیف که از سرزمین سرد گریز است روزی همراه بادهای بیابان بال سیاهِ سپید سینه پرستو می رسد از راه ولوله می افکند به خلوت هر کو سر زده بر بامهای کاگلی ما بال فرو می کشد …

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء شش weiterlesen

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء پنج

ای جوی بیا به هم همآوا گردیم با چشمه و شط و رود یک جا گردیم پیوند کنیم روشنی با پاکی باشد روزی دوباره دریا گردیم ۞۞۞ زایندگی هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست ۞۞۞ بهار می شود یکی دو روز دیگر از پگاه چو چشم …

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء پنج weiterlesen

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء چهار

رقص ایرانی ۞۞۞ پس از من شاعری آید ۞۞۞ موج ۞۞۞ مست ۞۞۞ پرواز ۞۞۞ انسان ۞۞۞ آرزوی بهار ۞۞۞ تشویش ۞۞۞ بوی بهار ۞۞۞ ماه و دیوانه ۞۞۞ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ رقص ایرانی چو گلهای سپید صبحگاهی در آغوش سیاهی شکوفا شو بپا خیز و پیراهن رها کن گره از گیسوان خفته وا کن فریبا شو …

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء چهار weiterlesen

یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء سه

  آفتابی در بسته است و پنجره بسته است و پرده ها قاب در و دریچه گرفته است امّا ز گوشه ای از چشمها نهان می تابد آفتاب بر سر و دفتر من و گلدان زین تنگ گوشه نیز تواند اندیشهء لطیف بیرون رود ز روزن پنهان تا گردد آفتابی و گسترده در جهان ٧ …

یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء سه weiterlesen

یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء دو

به سبز جاودان وطن! وطن نظر فکن به من که من به هر کجا، غریب وار که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام ! همیشه با تو بوده‌ام اگر که حال پرسیم تو نیک می شناسیم من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم حکایت هزار شاه با گدا حدیث عشق ناتمام آن شبان …

یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء دو weiterlesen

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء پنج

رهاوی ۞۞۞ شیار هوا ۞۞۞ بانگ نای ۞۞۞ پردگیان ۞۞۞ درخت روشنائی ۞۞۞ پژواک ۞۞۞ موعظهء درخت ۞۞۞ بیابان طلب ۞۞۞ درین قحط سال دمشقی ۞۞۞     رهاوی ١٠ اردیبهشت ١٣٧٢ کمترین تحریری از یک آرزو این است آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی در قناری ها نگه کن، در قفس، …

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء پنج weiterlesen

باز تولید

چون نیک نگه ‌کرد و پر خویش بر او دید گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست (ناصر خسرو) پرسش می کنی از باز تولید بهروزی و نگون بختی؟ آن دانه ای که پاشیدیم از سر سخاوت ومهر و آن بذری که نکاشتیم از سر حسادت و کبر آن گریه ای که شنیدیم …

باز تولید weiterlesen

دیدار در خواب

برای زیور دیدگان به باغ آرزوهایم چه گم گشته می گشتم به گردِ هر گلی، گلرخ تو را می جستم و جانا نمی دیدم نگارم را چو آن فتّانهء ساحر نشانم داد کویت را تو چون شیدی درخشیدی دلم بردی به شیدائی به خوابم آی، اِی مهرخ خمار هر شبه دارم از آن خمخانهء رحمت …

دیدار در خواب weiterlesen

سیاه قلمی از مهر

برای زیور دیدگان (١) تعبیر و تحریر مرا از مهر آنچنان دان که تو را بالهائی بسیار توانا آرزومندم و در این راه فراوان سخت کوشی خواهم نمود، تا در هیچ حصار و بندی اسیر نمانی و از هر گونه قید و زنجیری رها باشی. و آنگاه بزرگترین دلشادی و سرور من زمانی خواهد بود …

سیاه قلمی از مهر weiterlesen

در گلشن نگاه دوست

برای زیور دیدگان دیدگان را ببند و بیاد آور چرخان و رقصان در زیر باران در بهاران گام برداشتن را آنزمان که حریر آب تن جامهء تو می شود دیدگان را ببند و بیاد آور درهم پیچیدن سیرسیر جیرجیرکها را با سوسو زدن ستارگان در کنارهء کویر، شامگاهان آنزمان که لاجوردین آسمان تو را به …

در گلشن نگاه دوست weiterlesen

بخوان از شکفتن ها

برای زیورِ دیدگان ایمان بیاور به مهرِ من ای مهربانِ نازنین ایمان بیاور به شعرِ من ای خوشهء پروین بر جبین مهری در سپهر گر فروزنده جلوه گر شدست در عمقِ همین خاکِ ستبر پا گرفته است شعری اگر به شوق به پرواز در آمدست دردامنِ پاکِ همین رود غوطه ور بُدست بی عشقِ سبکبال …

بخوان از شکفتن ها weiterlesen

مَر جان

برای زیورِ دیدگان هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و وردِ سحری بود (حافظ) از این پس هر سحرگاهان صدایت می کنم ساقی سرودی سبز می خوانم ستایش می کنم نورِ وجودت را از این پس هر سحرگاهان نوایِ نابِ نایِ تو مرا شهد است و جانمایه تو مَر جانی …

مَر جان weiterlesen

بالهای رؤیا

آشنائی از کهن دیارِ دور از قبیلهء مهر و سرور در دشتِ اندوهِ ما گشت و گلواژه ها گذاشت و گذشت صد لبخندِ آرزو از درونِ گنجینهء نهانِ ما سبکبال برون آورد و دمی کنارِ ما نشست باران بوسه و نوازشش مرهمی شد دیرپا برای زخمها چرکِ دل چو شُست جان از تطاول و تباهی …

بالهای رؤیا weiterlesen

Mein Land سرزمین من

Es gibt ein persisches Lied mit dem Titel „Mein Land“, das unter anderem von der Sängerin Darya Dadvar (1) gesungen worden ist. Der folgende Text entstand am 9.10.2011 in Anlehnung daran und wurde den Opfern der NATO-Kriege in Jugoslawien, Afghanistan, Irak und Libyen gewidmet. ۞۞۞ Mein Land, das Obdach habe ich verloren. So ziehe ich …

Mein Land سرزمین من weiterlesen