یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء شش

گرمسیر

عشق پرستو است
عشق پرستویی پر گشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دل آراست
حیف که از سرزمین سرد گریز است
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاهِ سپید سینه پرستو
می رسد از راه
ولوله می افکند به خلوت هر کو

سر زده بر بامهای کاگلی ما
بال فرو می کشد به جستن لانه
می ریزد پایه ای به قالب یک جان
می سازد لانه، با هزار ترانه
می آید، می رود، تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهوگر بهار، پرستوست

روزی هم در غروب سرد که روید
لالهء پر گسترِ کرانهء مغرب
چلچله ها می پرند از لب این بام
بال کشان دور می شوند از این شهر
داغ سیه می نهند بر ورق شام

قلب من ! ای گرمسیر مهر پراکن
پنجره بگشا به باغ در هم پاییز
بگشا بال و پری به تاب و تکاپوست
بگشا ! بگشا !‌ یکی فسرده پرستوست

۞۞۞

غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت

وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا ؟
خورشید را کجا ؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

۞۞۞

خاموشانه

من در صدف تنها
با دانه ای باران
پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا

۞۞۞

بدرود

دگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد
درون خوابهای من
تویی و دستهای مهربان
تویی و عهده های استوار
و هر چه هست، عاشقانه پایدار

برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دگر مرا جدا مکن
صدا مکن
چو سایه بگذر ازسرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ
ز خنده ها
ز بوسه ها
چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ ؟

تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دل شکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من، دل رمیده طالب بلا مکن
تن به سلامتت به درد مبتلا مکن

مرا به قصّه های کودکانه در شبان هول
جدا مکن ازین غم قدیم
ازین غم ندیم
صدا مکن
دگر ترانه سر، در این شبان دیر پا مکن

به خواب نازنین من به خواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
:جز این سخن نگفته ام
وفا کن ای دل جفا کشیده باز
ولی وفا بیار بی وفا مکن

۞۞۞

حکایت مردی که نه می گفت

بود در کشور افسانه کسی
شهره در نه گفتن

نام می خواهی ؟ – نه
کام می جویی ؟ – نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ – نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ – نه
مذهب ما را می دانی ؟ – نه
خط ما می خوانی ایا ؟ – نه
نه، به هر بانگ که بر پا می شد
نه، به هر سر که فرو می آمد
نه، به هر جام که بالا می رفت
نه، به هر نکته که تحسین می شد
نه، به هر سکه که رایج می گشت

روزی آیینه به دستش دادند
می شناسی او را ؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را

گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند

۞۞۞

خانگی

استخوان هایی از سفرهء رنگارنگش
که به سوی ما پرتاب شده
باوفامان کرده است

چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم
که اتو دارد شلوار سفیدش هر روز
برق دارد کفشش
و به دستان پر انگشتری اوست مدام
بافته شلاقی چرمین و دسته طلا

خیز می گیریم که گاه و به او حمله کنان
پارس بر می داریم
ما ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم

راست این است که ما خانگی او شده ایم
لوس و شکلک ساز و دست آموز
و در این خیل که در مطبخ او می لولند
جان آزادی با خوی بیابانی نیست

سگ رامی شده ایم
گرگ هاری باید

۞۞۞

به سرخی آتش به طعم دود

ای واژه خجستهء آزادی
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولّد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
ای دانهء نهفته
آیا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟

گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ
غم با تمام دلبریش می برد دلم
فریاد ای رفیقان فریاد
مُردم ز تنگ حوصلگی ها، دلم گرفت

وقتی غرور چشمش را با دست می کند
و کینه بر زمین های باطل
می افکند شیار
وقتی گوزنهای گریزنده
دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق
مشتاق دشت بی حصار آزادی
همواره
در معبر قرق
قلب نجیب خود را آماج می کنند
غم، می کشد دلم
غم، می برد دلم
بر چشم های من
غم می کند زمین و زمان تیره و تباه

آیا دوباره دستی
از برترین بلندی جنگل
از درّه های تنگ
صندوقخانه های پنهان این بهار-
از سینه های سوختهء صخره های سنگ
گل خارهای خونین خواهد چید ؟
آیا هنوز هم
آن میوه یگانه آزادی
آن نوبرانه را
باید درون آن سبد سبز جُست و بس ؟

با باد شیونی است
در بادها زنی ست که می موید
در پای گاهواره این تلّ و تپّه ها
غمگین زنی است که لالایی می گوید:

ای نازینن من گل صحرایی
ای آتشین شقایق پُر پَر
! ای پانزده پر متبرّک خونین
بر بادرفته از سر این ساقهء جوان
من زیست می دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم در این سفال سرخ
عطر امیدهای تو را غرس می کنم
من بر درخت کهنهء اسفند می کنم به شب عید
نام سعید سفیدت را ای سیاهکل ناکام

گفتم نمی کشند کسی را
گفتم به جوخه های آتش
دیگر نمی برندش کسی را
گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است
غافل من ای رفیق
دور از نگاه غمزده تان، هرزه گوی من
بیگاه می برند
بی نام می کشند
خاموش می کنند صدای سرود و تیر

این رنگ بازها
نیرنگ سازها
گلهای سرخ روی سراسیمه رُسته را
در پرده می کشند به رخسار کبود
بر جا به کام ما
گلواژه ای به سرخی آتش به طعم دود

۞۞۞

دریادلی کجا و دل تنگ من کجا

گفتم که بعداز این
در جان نهان کنم همه شور و شتابها
آرام همچو بحر
توفان درون سینه جوشان فروکشم
پنهان کنم ز غیر همه التهابها
بگذارم این غمان
تا آب ها بیفتد از آسیابها
امّا
با موج درد دوست
دریادلی کجا و دل تنگ من کجا ؟
چون اشک پرده در
می شویدم ز دیده بیخواب خوابها
باز این منم به جای وهمان پیچ و تابها

کابل ۱۳۶۳

۞۞۞

سرگذشت

از نفست زنده شدم
آتش گیرنده شدم
تاب و تبم دادی و من
عشق نمیرنده شدم

گفتی و گفتم ز امید
خواندی و خواندم به نوید
نیک نوشتی به دلم
نیک نگارنده شدم

از دل و جان پایه زدم
پایه گرانمایه زدم
سابقه در سایه زدم
طالب آینده شدم

تا پر غم سوختمی
رقص درآموختمی
بال درآوردم و باز
شعلهء بالنده شدم

مرغ همایون سفرم
پیک و پیام سحرم
با شب و شبکاره همی
سخت ستیزنده شدم

با تو همه شاد شدم
من ز تو آباد شدم
مژده ده داد شدم
زنده و زاینده شدم

ای گل خورشید جبین
خیز درین صبح و ببین
دانه نشاندم به زمین
باغ برآرنده شدم

آه از این تیشه مرا
کند ز من ریشه مرا
کندم و افروخت مرا
سوخت مرا سوخت مرا

کنده شدم کنده شدم
آتش افکنده شدم
در همه آفاق جهان
دود پرکنده شدم

کابل، ۱۳۶۴

http://kasrai.com/

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s