رنگین کمان

*با سپاس از کریستا اُرتمَن و هادی علیزاده همهء عمر جستجو کردن منتظر بودن – آرزو کردن و شکفتن در آفریدن ها زندگینامهء من است و شما ژاله اصفهانی دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم دو تا انسان رو دیدم یکی به من جان داد یکی به من دل داد هوشیار و جاندار شدم از …

رنگین کمان weiterlesen

آینه ای باش گویا Spiegel

آینه ای باش گویا در پی جان منی گر تو، ای دلبر، زیبا سوی من سَره و صاف و سبک پای بیا و بپالای بدن سخت از همه آن زیورها خالی از نقش بشو، پاک بنه رنگ و ریا تا مرا آینه ای باشی پشتِ چهره نما تا تو را آینه ای گردم بیغش، گویا …

آینه ای باش گویا Spiegel weiterlesen

مهر و خرد در بند

تو درخت روشنائی، گل مهر برگ و بارت تو شمیم آشنائی، همه شوق ها نثارت تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران همه دشت، انتظارت محمد رضا شفیعی کدکنی ۞۞۞ گر در هنگامه و هجومِ هول حفظِ حرمتی رواست گر درفشِ درستی و دادپروری در دستِ ماست گر گرمای گُردِ گرانمایه ای پیش روست …

مهر و خرد در بند weiterlesen

هنر و پیام صلح

به مناسیت نخستین تکنوازی و همنوازی زیورِ نازنینم پیش از آن که بذر شقاوت و دلسنگی جنون و جنگ دیگری به بار آورد باید افکار انسانها را با شخمِ نفرت آماده و پذیرا نمود تا همنوعان خویش را دیو و عفریته پندارند و هیچ نمودی از خویشاوندی در آنها نیابند و باید قلبها را سخت …

هنر و پیام صلح weiterlesen

سایه روشن دهر

برخاستم و کوزه به دوش در سایه روشنِ دهر دیدگان باز و خموش راهی چشمهء جوشان گشتم در دلم شوق و خروش مردگانی دیدم بردگانِ آز و ستم وه گرفتار خرافات شگرف زیر بار جهالت کمرها همه خم چهره ها تیره، عبوس جانشان تودهء غم رهروانی دیدم در دامنِ کوه وقت سحر دلشان بیشهء نور …

سایه روشن دهر weiterlesen

رسم کهن

مطلوب حریفان همانا کز خِرَد تو بی بَر باشی سخت سنگ صفت، گنگ و کور و کر باشی از حال خویش و غریب نه هیچ آگه بشوی در درک دارا و ندار هَماره عاجز باشی گر گام نِهی کودن چون حمارِ عصّار روی در دایره چرخان جورشان را فرمانبر باشی گر گوش کنی یاوه به …

رسم کهن weiterlesen

بهار در جنون جنگ

برای باشو و دیگرغریبه ها (۱) در عذابِ جنگِ جماهیر جنایت و جهل وجنون در میان صخره های سر به آسمان کشیده در رهیم سرفراز و پاکباز توشه ای ز مهر و خرد به انبان خویش با عبرت از گذشته آشنا و نگه به پیش بیقرار و استوار با شور و امید برآمده ز دانش …

بهار در جنون جنگ weiterlesen

بهار باز می رسد

باز آید و باز آمد دی رفت و بهار آمد وان سوزِ سترون شد سنبل به قرار آمد چون نرگس و چون نسرین یارا برِ من بنشین از ژاله قدح پر کن می نوش مِیِ نوشین از مِهر و خِرَد خیزد جانها به هم آمیزد وین جوششِ انسانی بنیاد ستم به هم ریزد دل رفت …

بهار باز می رسد weiterlesen

تریاقِ هورقلیا

برای یاوری که در نیمهء راه جدا ماند منظره را دیدم ستم غوغا می کرد وهم و جهل ماهرانه در جرّاحی مغزها بکار بود سپاهی گران از دانشمندان و کارآگاهان هنرمندان و نام آوران در خدمت به خیانت گرد و خاکی چشمگیر و نَفَسبُر بپا کرده بود دشمن خُدعه پرور سخت قوی و مسلّط می …

تریاقِ هورقلیا weiterlesen

فرخنده و خجسته باد

برای یار دبستانیم یک شب به یلدا مانده است و تو قفس را شکسته ای نیم قرن از زندگی گذشته است و بندها را گسسته ای بال و پر گشا کنون، زمانِ اوج و پرواز و آرزوست راه روشن است و تو در کنارِ بحرِ بی انتها نشسته ای ۞۞۞ بیست و نهم آذر ماه …

فرخنده و خجسته باد weiterlesen

درست به همین دلیل

می گوید مگر نمی دانی که افسانه نامی است زنانه پس چرا این اسم را انتخاب کرده ای می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر این زمهریر را نمی بینی پس چرا دم از بهار می زنی می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر بدنبال زیبائی نیستی پس چرا اشعارت اجتماعی …

درست به همین دلیل weiterlesen

شانزدهم آذر

برای گلِ نار باز آذرِ خجسته سر رسید و آتشِ فروزانِ ره گشایندهء دیگری مرا آرزوست تا که رقص و نغمه و سرورِ شراره های دلکشش این گران سکونِ سیاهی و تباهی و تطاول زمانه را برهم زند باز آذر خجسته سر رسید و جنبش خِرَدجوهرِ روشن مرامِ دیگری مرا آرزوست تا غبارِ وهم و …

شانزدهم آذر weiterlesen

نشخوار هزاران ساله

دو سر انگشت بر دو چشم نه هیچ بینی از جهان انصاف ده گر نبینی این جهان معدوم نیست عیب جز ز انگشت شوم نیست (مولوی) آه مکش، فغان مکن، ناله به آسمان مکن تا شکند سیه روی، رو به شب دگر مکن چون تو به بندِ رفته ای، دل به گذشته بسته ای گِردِ …

نشخوار هزاران ساله weiterlesen

مزن ای دیوانه سر بر طبل جنگ

وطن! وطن تو سبز جاودان بمان که من پرنده ای مهاجرم که از فرازِِ باغِ باصفای تو به دوردست مِه گرفته پر گشوده ام (سیاوش کسرائی، بهمن۱۳۶۲) (۱) خموش باش ای سیه دل مجوی در جنگ و جنایتی دگر جلای خود نگر که این کوره های مرگ کنون زبانه می کشند از کران تا کران …

مزن ای دیوانه سر بر طبل جنگ weiterlesen

گردش گیتی

هست گلهائی در این گلشن که از سرما نمی میرد واندرین تاریک شب تا صبح عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد زنده یاد سیاوش کسرائی دی ماه ۱۳۳۶ باز خزان آمد و نقّاش شد دشتِ به شوق آمده زرفام شد بادِ فتّانه فسون ساز کرد برگ به آغوش زمین ناز شد جنگل …

گردش گیتی weiterlesen

پرواز

برای فریبرز حتّی اگر روزی تمامی رسانه ها در دنیا با این کهن کلامِ کژفکری گوشها را به تکرار کر کنند و دیده ها را به استمرار کور که پیکار برای مهر و خرد همانا اوج بلاهت است باز در سینه آتش عشق به پالایش، پرورش و پرواز را دلشاد و سرفراز با پایداری پاس …

پرواز weiterlesen