für Lotte Hartmann-Kottek (1) Meinen Blick nahm ich mit in die helle Lichtung des Waldes und tauchte mit ihm ein in den berauschenden Bach überlaufend von kristallreinem Wasser. Dann ließ ich ihn schweben im Wind, beladen mit Düften aus nahen und fernen Feldern, und sich vollsaugen mit dem Licht der Sonne und der Sterne. (2) …
Kategorie: نغمه های مهر
خودآی
برای سیما، بیتا و گُلِ نار که گرما و روشنائیند سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد (حافظ) بُردم بَرِ هر مهتاب تحریر و تمنّائی وآن ماهرُخان گفتند بیهوده چرا آئی؟ با بادِ صبا گفتم یک دَم بَرِ من بنشین گفتا که بپا خیز و …
Zuhause کاشانه
Zuhause* Du fragst mich, wo mein Zuhause ist? Das ist eine einfache Frage, und doch wühlt sie so sehr auf, erschüttert schmerzhaft, ruft so viel Unruhe hervor. Mein Zuhause ist überall und nirgendwo. Einerseits bin ich verwurzelt tief im Herzen der Geschichte, in den unzähligen Lebensgeschichten, und andererseits nicht gebunden an einem bestimmten Ort. Ich …
رقصی که خود زندگیست Ein Tanz, der Leben ist
für Annice 27.6.2012 Das Schicksal bot uns eine Gelegenheit, und wir ergriffen sie. Ein flüchtiger Blick am ersten Tag: Neugier. Ein kurzes Gespräch am zweiten Tag: Sympathie. Und Gedankenaustausch beim nächsten Treffen: Faszination. Bezaubernde, tanz mit mir den Tanz, der Leben ist. Mal heranziehen, dann loslassen. Für ein Moment stürmisch sein wie der Regen im …
Was ich möchte دلم چه می خواهد
für Annice Solltest du mich fragen, was ich eigentlich möchte, so werde ich dir sagen: Ich möchte aus deinem Blickwinkel das Universum betrachten, mit deinem Gehör die Welt belauschen, in deiner Haut den Regen am Bergsee erleben, die Sprache deiner Augen lernen, die Geschichten deines Lebens aufmerksam anhören, jegliche Schwingung deiner Stimmung wahrnehmen, den Anlass …
… می طلبد
دل من چون دریائی که بشستست سرتاسر شب ماسه ها بر لب ساحل هایش در تمنّای پایِ راهرُوی وه، روشن نظرِ پاکبازِ دریادلی می طلبد و لبم لبریز از مهرِ گیاه و رُستن منتظر مانده تا بخواند سرود رَستن تک تک یاخته هایش سرشار از آب حیات هان، پروانه صفتِ تشنه لبی می طلبد …
Hafez: Antlitz der Geliebten تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
Antlitz der Geliebten Inspiriert durch ein Gedicht des iranischen Poeten Hafez (* um 1320 - um 1389) *** Deine Strähnen, wie Moschus riechend, setzen die Veilchen in Schwingung. Dein Lachen, dem Herzen Freude und Erleichterung spendend, bringt die Knospen zum Aufblühen. Du, meine bezaubernde Blume, wenn eine Brise dich umweht, wird sie erheiternd und …
Hafez: Antlitz der Geliebten تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو weiterlesen
شوق کودکانه
نیم قرن گذشت و همچنان بسان کودکان از ترنّم پرنده ای به اوج سپهر پُرستاره پرواز می کنم نیم قرن گذشت و دیده ام از نگاهِ نازِ یاس و نسترن با اشک شوق در بحرِ خیال و خواب خرامان می شود نیم قرن گذشت و قلب من از صفا و پاکی ژاله ها چون سپیده …
رنگین کمان
*با سپاس از کریستا اُرتمَن و هادی علیزاده همهء عمر جستجو کردن منتظر بودن آرزو کردن و شکفتن در آفریدن ها زندگینامهء من است و شما ژاله اصفهانی دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم دو تا انسان رو دیدم یکی به من جان داد یکی به من دل داد هوشیار و جاندار شدم از …
آینه ای باش گویا Spiegel
آینه ای باش گویا در پی جان منی گر تو، ای دلبر، زیبا سوی من سَره و صاف و سبک پای بیا و بپالای بدن سخت از همه آن زیورها خالی از نقش بشو، پاک بنه رنگ و ریا تا مرا آینه ای باشی پشتِ چهره نما تا تو را آینه ای گردم بیغش، گویا …
هنر و پیام صلح
به مناسیت نخستین تکنوازی و همنوازی زیورِ نازنینم پیش از آن که بذر شقاوت و دلسنگی جنون و جنگ دیگری به بار آورد باید افکار انسانها را با شخمِ نفرت آماده و پذیرا نمود تا همنوعان خویش را دیو و عفریته پندارند و هیچ نمودی از خویشاوندی در آنها نیابند و باید قلبها را سخت …
مهرزاد
چون قصد دل ما بکنی مهر به سر دار اسرار دل ما شنوی راز نگه دار ره راست برو، رنج مده، ارج تو بگزار کازار هنر نیست، اذهان به مراعات بدست آر *** دوازدهم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و یک Rotenburg an der Fulda
بهار باز می رسد
باز آید و باز آمد دی رفت و بهار آمد وان سوزِ سترون شد سنبل به قرار آمد چون نرگس و چون نسرین یارا برِ من بنشین از ژاله قدح پر کن می نوش مِیِ نوشین از مِهر و خِرَد خیزد جانها به هم آمیزد وین جوششِ انسانی بنیاد ستم به هم ریزد دل رفت …
درست به همین دلیل
می گوید مگر نمی دانی که افسانه نامی است زنانه پس چرا این اسم را انتخاب کرده ای می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر این زمهریر را نمی بینی پس چرا دم از بهار می زنی می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر بدنبال زیبائی نیستی پس چرا اشعارت اجتماعی …
نشانه
برای یار وفادارم گُلِ نار دوستت دارم را به زبان آوردن به چه کار آید در اوج سیه کاری به نور و سرور؟ دوستت دارم را به زبان آور در اوجِ تبهکاریِ این بیخردانِ دل سنگ تا نشانی ماند و ماحصلی از نشاء گُلِ مهر در زمهریری که در کار است در سترون شبِ سرمایه …
آئین روشنائی
برای سپیده ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است هوشنگ ابتهاج، ه.الف. سایه نگاه کن از بلندای دانش زمانه ات به این کهن دیار در مرز انفجار نگاه کن …
کوی دوست
برای بتینا خواب چه خوش می کشد دست نوازش به پلک می کشد او صد نگار اهلی او گشته کِلک دیده و دل گیرد و عالم دیگر برد گاه خرامان رود گاه شتابان شود می بردم کوی دوست عاقل و شیدا هم اوست سر بنهم سینه اش شرح دهم قصّه ها گاه نوازش کند گاه …
الفبا
تقدیم به سیما ،گُلِ نار، سهیل و عیسی ۞۞۞ ای جوی بیا با هم، هماوا گردیم با چشمه و شط و رود یکجا گردیم پیوند کنیم روشنی و پاکی را باشد روزی دوباره دریا گردیم (زنده یاد سیاوش کسرائی) ۞۞۞ اَلا کولی سرگردان، چه می گردی چنین حیران؟ بپاشم بذر بهروزی ، کنم درد دلی …
زنبور آرزو
سپاه عشق در پی است شرار و شور کارساز با وی است دریچههای قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام زنده یاد سیاوش کسرائی برخیز و نگه کن یارا آسمان آبیِ دوباره دل گشوده را خورشید گردونهء …
ستایش زایش
برای خاک مادر و زاینده رود به جز مهر و شادی نخواهم سرود با شما انسانها سخنی دارم از سر مهر دیده زان تار و دل چرکین مکنید و مجوئید در آن طعنه و تخطئه و توهینی دست دوستیست که بیغش و باز در پی طرح و شور و آغاز سویتان گشته دراز وز شما …