برای یار دبستانیم یک شب به یلدا مانده است و تو قفس را شکسته ای نیم قرن از زندگی گذشته است و بندها را گسسته ای بال و پر گشا کنون، زمانِ اوج و پرواز و آرزوست راه روشن است و تو در کنارِ بحرِ بی انتها نشسته ای ۞۞۞ بیست و نهم آذر ماه …
Schlagwort: سروده ها
درست به همین دلیل
می گوید مگر نمی دانی که افسانه نامی است زنانه پس چرا این اسم را انتخاب کرده ای می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر این زمهریر را نمی بینی پس چرا دم از بهار می زنی می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر بدنبال زیبائی نیستی پس چرا اشعارت اجتماعی …
شانزدهم آذر
برای گلِ نار باز آذرِ خجسته سر رسید و آتشِ فروزانِ ره گشایندهء دیگری مرا آرزوست تا که رقص و نغمه و سرورِ شراره های دلکشش این گران سکونِ سیاهی و تباهی و تطاول زمانه را برهم زند باز آذر خجسته سر رسید و جنبش خِرَدجوهرِ روشن مرامِ دیگری مرا آرزوست تا غبارِ وهم و …
نشخوار هزاران ساله
دو سر انگشت بر دو چشم نه هیچ بینی از جهان انصاف ده گر نبینی این جهان معدوم نیست عیب جز ز انگشت شوم نیست (مولوی) آه مکش، فغان مکن، ناله به آسمان مکن تا شکند سیه روی، رو به شب دگر مکن چون تو به بندِ رفته ای، دل به گذشته بسته ای گِردِ …
مزن ای دیوانه سر بر طبل جنگ
وطن! وطن تو سبز جاودان بمان که من پرنده ای مهاجرم که از فرازِِ باغِ باصفای تو به دوردست مِه گرفته پر گشوده ام (سیاوش کسرائی، بهمن۱۳۶۲) (۱) خموش باش ای سیه دل مجوی در جنگ و جنایتی دگر جلای خود نگر که این کوره های مرگ کنون زبانه می کشند از کران تا کران …
گردش گیتی
هست گلهائی در این گلشن که از سرما نمی میرد واندرین تاریک شب تا صبح عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد زنده یاد سیاوش کسرائی دی ماه ۱۳۳۶ باز خزان آمد و نقّاش شد دشتِ به شوق آمده زرفام شد بادِ فتّانه فسون ساز کرد برگ به آغوش زمین ناز شد جنگل …
پرواز
برای فریبرز حتّی اگر روزی تمامی رسانه ها در دنیا با این کهن کلامِ کژفکری گوشها را به تکرار کر کنند و دیده ها را به استمرار کور که پیکار برای مهر و خرد همانا اوج بلاهت است باز در سینه آتش عشق به پالایش، پرورش و پرواز را دلشاد و سرفراز با پایداری پاس …
شایسته
برای سپیدهء سحرم کاهلی از سر بنه، واسطه ها را گذار کفش و کله عاریه؟ دور شو از کارزار منطق و منظر تو را، دیدهء روشن تو را گوشه و گلشن تو را، نیک بگو آشکار ۞۞۞ هفتم آبان ماه هزارو سیصد و نود Rotenburg an der Fulda
نشانه
برای یار وفادارم گُلِ نار دوستت دارم را به زبان آوردن به چه کار آید در اوج سیه کاری به نور و سرور؟ دوستت دارم را به زبان آور در اوجِ تبهکاریِ این بیخردانِ دل سنگ تا نشانی ماند و ماحصلی از نشاء گُلِ مهر در زمهریری که در کار است در سترون شبِ سرمایه …
آئین روشنائی
برای سپیده ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است هوشنگ ابتهاج، ه.الف. سایه نگاه کن از بلندای دانش زمانه ات به این کهن دیار در مرز انفجار نگاه کن …
کوی دوست
برای بتینا خواب چه خوش می کشد دست نوازش به پلک می کشد او صد نگار اهلی او گشته کِلک دیده و دل گیرد و عالم دیگر برد گاه خرامان رود گاه شتابان شود می بردم کوی دوست عاقل و شیدا هم اوست سر بنهم سینه اش شرح دهم قصّه ها گاه نوازش کند گاه …
نجوائی در جنگل
امسال پائیز چه زود در جشن تابستان به مشاطه گری نشسته است (۱) پائیز دل انگیز دگر بار رسیدست دستی به قلم برده و صد نقش کشیدست برگی به رخم بوسه زند، شاد بگوید از خاک برآمدم، بر خاک شوم، دور رسیدست (۲) بر خاک نشستم، سخن خاک شنیدم به تمنّا گفتا که نظر کن …
پژواک
تقدیم به آبگینه، سیما کسائی کارنامه چون شمع بزیستیم و آفتاب آمد گلخنده به باد سپرده باران آمد در سوزی که شبانه دل پاشیدیم فرداش بهارِ بیقرار بار آمد ۞۞۞۞۞۞ شاید زن صفتم دانی و بدان خرسندم در مُلک مرده پرستی پوسته افکندم چون مهر و خردِ مادرانه نیکو دیدم سودایِ سپیده در سر و …
قفس زرنگار
گوش و دهانت بسته کس، افتاده ای اندر قفس راه نگه بگرفته و بندی به گردن زان سپس زین روی می پوئی عبٍث، در خویش می جوئی قفس زندان بیرون ننگری، درجا زنی، گردی به پس یا هو و یا حق میکنی، جهدی به ناحق می کنی دل بسته ای بر این قفس، دیگر چه …
زینهار
برخیز و برو ای صنم زیبا رو آتش بدلم، نشسته ای رو در رو پروانه چو نیستی، تو بگذار و برو نوشیست گدازنده در این جام و سبو ۞۞۞ سیزدهم مردادماه هزارو سیصد و نود Rotenburg an der Fulda
الفبا
تقدیم به سیما ،گُلِ نار، سهیل و عیسی ۞۞۞ ای جوی بیا با هم، هماوا گردیم با چشمه و شط و رود یکجا گردیم پیوند کنیم روشنی و پاکی را باشد روزی دوباره دریا گردیم (زنده یاد سیاوش کسرائی) ۞۞۞ اَلا کولی سرگردان، چه می گردی چنین حیران؟ بپاشم بذر بهروزی ، کنم درد دلی …
گلشن
تقدیم به فریبرز و علیرضا ۞۞۞ من مرغ آتشم شب را به زیرِ سرخ پر خویش می کشم در من هراس نیست ز سردی و تیرگی .من از سپیده های دروغین مشوّشم زنده یاد سیاوش کسرائی، مرداد ماه ۱۳۳٤ ۞۞۞ چرا نمی رسد کسی به درد بیدوای ما دگر نمی زند کسی در حزین …
ذرّه
تقدیم به بیتا و خلیل ۞۞۞ تا بردمد خورشید نو، شب را زخود بیرون کنید هوشنگ ابتهاج ۞۞۞ گشوده دار دیده را به گوش دل شنو نوا چه خوش خرامد آفتاب به دشت آرزوی ما سپیده سر رسد همی به سوی غم چرا روی تلاش و شور پیشه کن برای مهر و داد و آگهی …
زنبور آرزو
سپاه عشق در پی است شرار و شور کارساز با وی است دریچههای قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام زنده یاد سیاوش کسرائی برخیز و نگه کن یارا آسمان آبیِ دوباره دل گشوده را خورشید گردونهء …
ستایش زایش
برای خاک مادر و زاینده رود به جز مهر و شادی نخواهم سرود با شما انسانها سخنی دارم از سر مهر دیده زان تار و دل چرکین مکنید و مجوئید در آن طعنه و تخطئه و توهینی دست دوستیست که بیغش و باز در پی طرح و شور و آغاز سویتان گشته دراز وز شما …