روشنگری

برایِ برنادلان گمنام ۞۞۞ کبریتی از پریدنِ شبتاب وام کن ،وز شعله اش چراغ برافروز .تا پیشِ پای خویش بینی زان پیش تر که در لجنِ شب .چون لاشه ای به صدر نشینی محمّد رضا شفیعی کدکنی ۞۞۞ در هر سوی چون نگاه می کنم و بر هر کنار جنگی است برقرار گاهی بی نقاب …

روشنگری weiterlesen

تلاقی

،نگاهش می کنم گرفتار جُبن و جور خویشم؛ .بی جنبش چه می جویم خاموش و خام و چنین خیره؟ همانا برجسته برچسبی ،برای دفتر و بیمه که شاید داوری .بر وفقِ مرادِ من نظر راند .نگاهم صامت و سرد و سخت سنجان است ،نگاهش می کنم ،دل شاهدِ شهدِ جانش که انسانیست لبریز و مالامال …

تلاقی weiterlesen

پرسش

برای باشو و همدردانش که در جشنِ جنگ افروزان می سوزند برای آن که غنچهء لبی در جوارِ دیده ام به خنده گشاده گُلی شود !چه جهدها که می کنم در برابر جنایت و جنون تازه ای که با صد نیرنگ و شرنگ چنین بیشرم و بیرحم و عیان در ره است و گلهای شکفته …

پرسش weiterlesen

ندائی در نگاهی

در این دورانِ سرشار از الوان و بالنده ،که آکنده ز نابودی و نوزائی ست در این دنیای آتش بارِ آشفته ،که خود زهدان زیبائی ست در این بحرِ آرام و پرآشوبِ سخت کوبنده ،که هم گویا و هم گیرا و رؤیائی ست چه بسیارند اجزایِ به ظاهر خاموشی که صد سینه حکایت از سیر …

ندائی در نگاهی weiterlesen

"تو خود آفتابِ خود باش"

شب چادرِ گوهردارِ پرنیانِ خویش سوی دنیای دیگری کشانده است شاید نوازشی کند دلی پریش پلک ها پاک می کنم بی شتاب با سرودِ ساحرانِ بالدارِ شاخسار از مرهم رؤیا و خواب سرخ و نارنجی و صورتی سبز و سپید و کبود میهمانان ایوانِ امسالِ زندگی گرم و پرنشاط و بی ریإ صد درود و …

"تو خود آفتابِ خود باش" weiterlesen

شکوهِ آفرینش Die Schönheit der Schöpfung

گلبرگها گر تک به تک زِ هم گسیختند عطر و گرده ها با بادها گر گریختند نیک بین شکوهِ آفرینشِ گیاه زنبورها طرح گلهایِ تازه ریختند   Rotenburg an der Fulda هجدهم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ شکوهِ آفرینش   ۞۞۞ Die Schönheit der Schöpfung Wenn die …

شکوهِ آفرینش Die Schönheit der Schöpfung weiterlesen

نشانه ای بیافرین Zeichen setzen!

in Erinnerung an Wolfgang Kuhlmann (Friendestreiberagentur) ۞۞۞ Zeichen setzen wie die Betörung der morgendlichen Brise im Frühling, wie der Flügelschlag der Schmetterlinge im Sommer, wie die Liebkosung der Blätter im Herbst, wie der Tanz der Schneeflocken im Winter, wie das Lächeln eines Fremden. Zeichen setzen mitten im stummen Gedränge der Verzweifelten, mitten in der besinnungslosen …

نشانه ای بیافرین Zeichen setzen! weiterlesen

جامه ها

در برابر نگاهِ پاک آینه خویشتن را ز جور جامه ها :تک به تک رها می کنم جامه های عاریه جامه های جامعه جامه های آتیه جامه های جهانهای پیش از این جامه های آرزوهای آن و این جامه های به جا مانده از کور دورانِ دور جامه های به تن کرده گاهی به زور …

جامه ها weiterlesen

ترانه های زندگی

برای مهشید، فریبرز و پیشی برایت ترانه ها خواهم سرود ترانه های روشنِ شورانگیز نورافشان چون رقصِ پیام آورانِ خورشید در لابلای بلند شاخسارِ درختانِ سرفراز چرا که غم نامه ها را بسی چشیده ام برایت ترانه ها خواهم سرود ترانه های لبریز از شوقِ بخشش آموزگار چون زمزمهء نسیم نیمروزی بر فراز شطرنجین کشتزارهای …

ترانه های زندگی weiterlesen

دُردانهء دُرریز

تقدیم به میترا و اردشیر ۞۞۞ هر سو كه می روم در گوش اين و آن حتی در ازدحام خيابان ،از نور حرف مي زنم ...از نور  فریدون مشیری ۞۞۞ صبحِ صفا سررسیده است، وَه سرمست و شید نوش .مرغکانِ مغنی، غنچه آورانِ غمّازِ این جشنِ پُرغرور ،در قلبِ یاورِ سخاوتمندِ ساعیِ سبزینه پوش ،جنگل …

دُردانهء دُرریز weiterlesen

درخت و هستی

تقدیم به سیما و رامین ۞۞۞ تو قامت بلند تمنایی ای درخت همواره خفته است در آغوشت آسمان بالایی ای درخت دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار زیبایی ای درخت سیاوش کسرایی ۞۞۞ سالکی آمد مردّد، گرم پهلویش نشست گفت: "راست گو در این تکرارِ پیوند و گسست "تو چگونه مانده ای …

درخت و هستی weiterlesen

در ارجِ زمان

تقدیم به رنگین کمان :گفتا دل بستن به شادیِ گذرا چرا ،در حضورِ نیستیِ جان ستیز این ناگزیرِ ناگریز؟ :گفتمش ،گر لحظه وحال را -آری، هدیه ای بی شک گذرا- بی مقدار شماری ناروا گمان مبر خام که مرگ را .وام دار نخواهی شد در انتها ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda یازدهم خرداد هزار و …

در ارجِ زمان weiterlesen

نغمه

چه می خواند چنین زیبا نهان در شاخسارِ جنگلِ گویا بدور از دیده و داعی به صد رؤیا چو بگشایم دری رو سویِ سحرِ این دنیا درون نغمهء مرغک بیابم نغمهء خود را که می جوید رهی در قلبِ انسانها برای گردشی دیگر به گِردِ زشت و زیباها ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda بیست و …

نغمه weiterlesen

دلاورِ درونِ هر انسان

*برای جعفر پناهی و با سپاس از محمّد رضا مرتضوی چه ابلهانه می کشند بر چشمانِ جویندگان تکّه پاره های ترس خویش را چرا که با گوشِ جان می توان نگاه را پرواز داد به اوج آسمان ۞ و چه خیره بند می نهند گوشهای در طلب گشوده را چرا که با پوست و دماغ …

دلاورِ درونِ هر انسان weiterlesen

سبز و سبز و سبز

برای سیما و علیرضا صد چکامه برآید از چشیدنِ فسانهء فتّانه سبزینه در بهار سبز و سبز و سبز سبزِ بیقرار سبزِ مغز پسته ای لحظه ای خفته در آغوش فیروزه ای لحظهء دگر خرامیده به سوی یشمِ ناب در سطحِ آب گه همایشی با زرد و کهربا در برین دشتِ نور و آفتاب آن …

سبز و سبز و سبز weiterlesen

اوّل ماه مه

زین سان خموش و سرد نشستن جنایتی ست بی اعتنإ به پویهء پنهانی بهار وقتی که بال چلچله، یکریز و ناگزیر در آیش وسیع هوا میزند شیار ( محمد رضا شفیعی کدکنی ) ۞۞۞ در این فضایِ پرغبارِ دروغ و دغا، هوای مسموم و بختکِ خفقان در این دورِ دیرپایِ خود را به ستمگران فروختگان …

اوّل ماه مه weiterlesen

گُزینه

گویند گزینه ای دگر نیست، مَگرد سالاریِ سرمایه جهانی بُود و بی برگرد از یاوهء جانیان مشو تو دلسرد با مهر و خرد بپو رهی در دلِ درد ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda نهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ گُزینه

ایران، کهن دیارِ عاشقان

صد سروده سر گرفته از جشن و جنبشِ جاری در جهان از رَستن و رُستنی چنین عمیق و دیرپای و کم نشان جنگل کهن چه سان خنده بر لب نشانده و گشته جوان برگهای گویای و گیرایِ مهربان او همسانِ پرنیان آرام جان و دلنواز و درخشنده اند چون دیدگانِ نوزادگان در میانِ درختانِ سبزین …

ایران، کهن دیارِ عاشقان weiterlesen

شکوفهء قلم

کدر مکن به کینه ها چراغ و چشم و پنجره بساب چرکِ سینه را، زدای زنگِ حنجره چو پر کنی دوات را ز مهرِ خاک یکسره قلم دهد شکوفه ها، شود گشاده منظره   ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda هشتم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ شکوفهء قلم

نگاهی و نویدی

برای گلِ نار، سیما و سهیل از خانه چون برون شدم، در روشنای صبح بهار، نگاه نگار برنا دل، جنگل کهن، نویدی را در خود داشت و نبیدی منظرِ مخملیِ سبزِ گیاه در بهارِ روشن منبع و مائده و مأوائی ست که از آن باز روان با وجود همه ناپاکی ها که عیان است در …

نگاهی و نویدی weiterlesen