Fereydoun Moshiri: Eine Brise aus dem Land der Versöhnung نسیمی از دیار آشتی

Fereydoun Moshiri (1926-2002) Eine Brise aus dem Land der Versöhnung فريدون مشيری نسیمی از دیار آشتی Also, sollte mir eines Tages jemand die Frage stellen: "Was hast du in deiner Zeit auf der Erde gemacht?", schlage ich ihm meine Akte auf, weinend und lachend, erhebe ich mein Haupt, dann sage ich: "Er hat neues Samenkorn …

Fereydoun Moshiri: Eine Brise aus dem Land der Versöhnung نسیمی از دیار آشتی weiterlesen

Begegnungen beheimaten مأوا در دیدار

für Lotte Hartmann-Kottek (1) Meinen Blick nahm ich mit in die helle Lichtung des Waldes und tauchte mit ihm ein in den berauschenden Bach überlaufend von kristallreinem Wasser. Dann ließ ich ihn schweben im Wind, beladen mit Düften aus nahen und fernen Feldern, und sich vollsaugen mit dem Licht der Sonne und der Sterne. (2) …

Begegnungen beheimaten مأوا در دیدار weiterlesen

خودآی

برای سیما، بیتا و گُلِ نار که گرما و روشنائیند سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد (حافظ) بُردم بَرِ هر مهتاب تحریر و تمنّائی وآن ماهرُخان گفتند بیهوده چرا آئی؟ با بادِ صبا گفتم یک دَم بَرِ من بنشین گفتا که بپا خیز و …

خودآی weiterlesen

Zuhause کاشانه

Zuhause* Du fragst mich, wo mein Zuhause ist? Das ist eine einfache Frage, und doch wühlt sie so sehr auf, erschüttert schmerzhaft, ruft so viel Unruhe hervor. Mein Zuhause ist überall und nirgendwo. Einerseits bin ich verwurzelt tief im Herzen der Geschichte, in den unzähligen Lebensgeschichten, und andererseits nicht gebunden an einem bestimmten Ort. Ich …

Zuhause کاشانه weiterlesen

رقصی که خود زندگیست Ein Tanz, der Leben ist

für Annice 27.6.2012 Das Schicksal bot uns eine Gelegenheit, und wir ergriffen sie. Ein flüchtiger Blick am ersten Tag: Neugier. Ein kurzes Gespräch am zweiten Tag: Sympathie. Und Gedankenaustausch beim nächsten Treffen: Faszination. Bezaubernde, tanz mit mir den Tanz, der Leben ist. Mal heranziehen, dann loslassen. Für ein Moment stürmisch sein wie der Regen im …

رقصی که خود زندگیست Ein Tanz, der Leben ist weiterlesen

Was ich möchte … دلم چه می خواهد

für Annice Solltest du mich fragen, was ich eigentlich möchte, so werde ich dir sagen: Ich möchte aus deinem Blickwinkel das Universum betrachten, mit deinem Gehör die Welt belauschen, in deiner Haut den Regen am Bergsee erleben, die Sprache deiner Augen lernen, die Geschichten deines Lebens aufmerksam anhören, jegliche Schwingung deiner Stimmung wahrnehmen, den Anlass …

Was ich möchte … دلم چه می خواهد weiterlesen

… می طلبد

  دل من چون دریائی که بشستست سرتاسر شب ماسه ها بر لب ساحل هایش در تمنّای پایِ راهرُوی وه، روشن نظرِ پاکبازِ دریادلی می طلبد و لبم لبریز از مهرِ گیاه و رُستن منتظر مانده تا بخواند سرود رَستن تک تک یاخته هایش سرشار از آب حیات هان، پروانه صفتِ تشنه لبی می طلبد …

… می طلبد weiterlesen

Hafez: Antlitz der Geliebten تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

Antlitz der Geliebten Inspiriert durch ein Gedicht des iranischen Poeten Hafez (* um 1320 - † um 1389) *** Deine Strähnen, wie Moschus riechend, setzen die Veilchen in Schwingung. Dein Lachen, dem Herzen Freude und Erleichterung spendend, bringt die Knospen zum Aufblühen. Du, meine bezaubernde Blume, wenn eine Brise dich umweht, wird sie erheiternd und …

Hafez: Antlitz der Geliebten تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو weiterlesen

شوق کودکانه

نیم قرن گذشت و همچنان بسان کودکان از ترنّم پرنده ای به اوج سپهر پُرستاره پرواز می کنم نیم قرن گذشت و دیده ام از نگاهِ نازِ یاس و نسترن با اشک شوق در بحرِ خیال و خواب خرامان می شود نیم قرن گذشت و قلب من از صفا و پاکی ژاله ها چون سپیده …

شوق کودکانه weiterlesen

رنگین کمان

*با سپاس از کریستا اُرتمَن و هادی علیزاده همهء عمر جستجو کردن منتظر بودن – آرزو کردن و شکفتن در آفریدن ها زندگینامهء من است و شما ژاله اصفهانی دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم دو تا انسان رو دیدم یکی به من جان داد یکی به من دل داد هوشیار و جاندار شدم از …

رنگین کمان weiterlesen

آینه ای باش گویا Spiegel

آینه ای باش گویا در پی جان منی گر تو، ای دلبر، زیبا سوی من سَره و صاف و سبک پای بیا و بپالای بدن سخت از همه آن زیورها خالی از نقش بشو، پاک بنه رنگ و ریا تا مرا آینه ای باشی پشتِ چهره نما تا تو را آینه ای گردم بیغش، گویا …

آینه ای باش گویا Spiegel weiterlesen

هنر و پیام صلح

به مناسیت نخستین تکنوازی و همنوازی زیورِ نازنینم پیش از آن که بذر شقاوت و دلسنگی جنون و جنگ دیگری به بار آورد باید افکار انسانها را با شخمِ نفرت آماده و پذیرا نمود تا همنوعان خویش را دیو و عفریته پندارند و هیچ نمودی از خویشاوندی در آنها نیابند و باید قلبها را سخت …

هنر و پیام صلح weiterlesen

بهار باز می رسد

باز آید و باز آمد دی رفت و بهار آمد وان سوزِ سترون شد سنبل به قرار آمد چون نرگس و چون نسرین یارا برِ من بنشین از ژاله قدح پر کن می نوش مِیِ نوشین از مِهر و خِرَد خیزد جانها به هم آمیزد وین جوششِ انسانی بنیاد ستم به هم ریزد دل رفت …

بهار باز می رسد weiterlesen

درست به همین دلیل

می گوید مگر نمی دانی که افسانه نامی است زنانه پس چرا این اسم را انتخاب کرده ای می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر این زمهریر را نمی بینی پس چرا دم از بهار می زنی می گویم درست به همین دلیل می گوید مگر بدنبال زیبائی نیستی پس چرا اشعارت اجتماعی …

درست به همین دلیل weiterlesen

نشانه

برای یار وفادارم گُلِ نار دوستت دارم را به زبان آوردن به چه کار آید در اوج سیه کاری به نور و سرور؟ دوستت دارم را به زبان آور در اوجِ تبهکاریِ این بیخردانِ دل سنگ تا نشانی ماند و ماحصلی از نشاء گُلِ مهر در زمهریری که در کار است در سترون شبِ سرمایه …

نشانه weiterlesen

آئین روشنائی

برای سپیده ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است هوشنگ ابتهاج، ه.الف. سایه نگاه کن از بلندای دانش زمانه ات به این کهن دیار در مرز انفجار نگاه کن …

آئین روشنائی weiterlesen

کوی دوست

برای بتینا خواب چه خوش می کشد دست نوازش به پلک می کشد او صد نگار اهلی او گشته کِلک دیده و دل گیرد و عالم دیگر برد گاه خرامان رود گاه شتابان شود می بردم کوی دوست عاقل و شیدا هم اوست سر بنهم سینه اش شرح دهم قصّه ها گاه نوازش کند گاه …

کوی دوست weiterlesen

الفبا

تقدیم به سیما ،گُلِ نار، سهیل و عیسی  ۞۞۞ ای جوی بیا با هم، هماوا گردیم با چشمه و شط و رود یکجا گردیم پیوند کنیم روشنی و پاکی را باشد روزی دوباره دریا گردیم (زنده یاد سیاوش کسرائی) ۞۞۞ اَلا کولی سرگردان، چه می گردی چنین حیران؟ بپاشم بذر بهروزی ، کنم درد دلی …

الفبا weiterlesen

زنبور آرزو

سپاه عشق در پی است شرار و شور کارساز با وی است دریچه‌های قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سروده‌ام زنده یاد سیاوش کسرائی برخیز و نگه کن یارا آسمان آبیِ دوباره دل گشوده را خورشید گردونهء …

زنبور آرزو weiterlesen