اوّل ماه مه

زین سان خموش و سرد نشستن جنایتی ست بی اعتنإ به پویهء پنهانی بهار وقتی که بال چلچله، یکریز و ناگزیر در آیش وسیع هوا میزند شیار ( محمد رضا شفیعی کدکنی ) ۞۞۞ در این فضایِ پرغبارِ دروغ و دغا، هوای مسموم و بختکِ خفقان در این دورِ دیرپایِ خود را به ستمگران فروختگان …

اوّل ماه مه weiterlesen

گُزینه

گویند گزینه ای دگر نیست، مَگرد سالاریِ سرمایه جهانی بُود و بی برگرد از یاوهء جانیان مشو تو دلسرد با مهر و خرد بپو رهی در دلِ درد ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda نهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ گُزینه

ایران، کهن دیارِ عاشقان

صد سروده سر گرفته از جشن و جنبشِ جاری در جهان از رَستن و رُستنی چنین عمیق و دیرپای و کم نشان جنگل کهن چه سان خنده بر لب نشانده و گشته جوان برگهای گویای و گیرایِ مهربان او همسانِ پرنیان آرام جان و دلنواز و درخشنده اند چون دیدگانِ نوزادگان در میانِ درختانِ سبزین …

ایران، کهن دیارِ عاشقان weiterlesen

شکوفهء قلم

کدر مکن به کینه ها چراغ و چشم و پنجره بساب چرکِ سینه را، زدای زنگِ حنجره چو پر کنی دوات را ز مهرِ خاک یکسره قلم دهد شکوفه ها، شود گشاده منظره   ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda هشتم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ شکوفهء قلم

نگاهی و نویدی

برای گلِ نار، سیما و سهیل از خانه چون برون شدم، در روشنای صبح بهار، نگاه نگار برنا دل، جنگل کهن، نویدی را در خود داشت و نبیدی منظرِ مخملیِ سبزِ گیاه در بهارِ روشن منبع و مائده و مأوائی ست که از آن باز روان با وجود همه ناپاکی ها که عیان است در …

نگاهی و نویدی weiterlesen

مهربانی

پاینده شکوفه در بزمِ بادِ صبا خود پروانهء جان که در رهِ نور رها تنها مهر است که در میانِ سنگِ خارا می جوید آبِ روان و می یابد آن را ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda نخستین روز اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ http://www.youtube.com/watch?v=M1eYthRTfBo ۞۞۞ نسخه برای چاپ مهربانی

شوقِ آفرینش

  دلی نیمی ز زن، نیمِ دگر از مرد آفریدیم گهی در سرخوشی، گاهِ دگر در درد آفریدیم بسی با شعر و شور و رو سوی رؤیا دمی ماتمزده، در شک و عقب گرد آفریدیم به آوایِ برفین زمستان و نوایِ تابستانِ زرریز به جشنِ رنگینِ بهاران و پائیزِ صد گرد آفریدیم چه در داد …

شوقِ آفرینش weiterlesen

بهار و بالندگی

  بهار دلگشا، این مرهمِ دردِ دل ریشان نگارِ نازنینِ نیک رویِ نازک اندیشان می ومیخانه و محرابِ به کیشان خرامیده به دشتِ شعور و آرزوی ما همی بوسد لبانِ پینه دارِ پوریایِ ما زمینِ جانفزایِ گل ضمیر بی ریای ما به ناز و بوسه و لبخند این طنّاز به لب صدها سرودِ شادِ سرافراز …

بهار و بالندگی weiterlesen

Der Garten bringt mit Hass keine fruchtbaren Blüten hervor. بوستان با کینه شکوفه به بار نیاورد

بوستان با کینه شکوفه به بار نیاورد با سپاس از سِمرا !چرخشِ معیوبِ کار !خیز و نَکِش انتظار باجِ تعلّق به سر؟ !گردش گردون نگر چشمِ چِرا جو بیار بازیِ وَهمت گذار کینه در این سرزمین آب دهد بذرِ کین خشم و کلامِ درشت تیغ گذارد به مُشت زخمِ دگر، انتقام چون برسد التیام؟ بخشش …

Der Garten bringt mit Hass keine fruchtbaren Blüten hervor. بوستان با کینه شکوفه به بار نیاورد weiterlesen

سازندگی

  شب است و جُنگِ سکوت و شرابِ تنهائی خانه سرشار گشته از شراره های رؤیائی در چنین خجسته احوالی، بارور، آرام فکر ره می گشاید به جانب ریشه قلب می تپد به شوقِ شکوفان نهالِ اندیشه و منم شادِ هوشیار، زنده، شیرین کام تا دگر بار زِ دلِ آزمون و آمیزشی درین کیهان رویبنده …

سازندگی weiterlesen

رایحهء تو

برای زیور دیدگان روز بار دگر ز ره رسیده بود وآن مِهِ گران باز از کران تا کران بر فراز فولدا، آن رود روان میان دیدگان و آسمان پرده ای کشیده بود در آن بساطِ زیرورو چکاوکی در گلو با خویشتن به گفتگو منتظر نشسته بود نامه و پیام تو چون رسید عطرِ تنپوشِ تو …

رایحهء تو weiterlesen

نخلستان

برای زیور دیدگان آمدم به سوی سرای دلت در زدم در گشودی و به شیرین نگاه خود ستاره ها ریختی به آسمان دیده ام گلخنده ای به چهره ات شکفت گفتی: خوش آمدی! منتظر بوده ام بال و پر زدم دستم گرفتی و به ناز کشاندیم به باغ اندرون خویش هدهدی شدم بیقرار کنجکاو و …

نخلستان weiterlesen

دیدار در خواب

برای زیور دیدگان به باغ آرزوهایم چه گم گشته می گشتم به گردِ هر گلی، گلرخ تو را می جستم و جانا نمی دیدم نگارم را چو آن فتّانهء ساحر نشانم داد کویت را تو چون شیدی درخشیدی دلم بردی به شیدائی به خوابم آی، اِی مهرخ خمار هر شبه دارم از آن خمخانهء رحمت …

دیدار در خواب weiterlesen

سیاه قلمی از مهر

برای زیور دیدگان (١) تعبیر و تحریر مرا از مهر آنچنان دان که تو را بالهائی بسیار توانا آرزومندم و در این راه فراوان سخت کوشی خواهم نمود، تا در هیچ حصار و بندی اسیر نمانی و از هر گونه قید و زنجیری رها باشی. و آنگاه بزرگترین دلشادی و سرور من زمانی خواهد بود …

سیاه قلمی از مهر weiterlesen

در گلشن نگاه دوست

برای زیور دیدگان دیدگان را ببند و بیاد آور چرخان و رقصان در زیر باران در بهاران گام برداشتن را آنزمان که حریر آب تن جامهء تو می شود دیدگان را ببند و بیاد آور درهم پیچیدن سیرسیر جیرجیرکها را با سوسو زدن ستارگان در کنارهء کویر، شامگاهان آنزمان که لاجوردین آسمان تو را به …

در گلشن نگاه دوست weiterlesen

بخوان از شکفتن ها

برای زیورِ دیدگان ایمان بیاور به مهرِ من ای مهربانِ نازنین ایمان بیاور به شعرِ من ای خوشهء پروین بر جبین مهری در سپهر گر فروزنده جلوه گر شدست در عمقِ همین خاکِ ستبر پا گرفته است شعری اگر به شوق به پرواز در آمدست دردامنِ پاکِ همین رود غوطه ور بُدست بی عشقِ سبکبال …

بخوان از شکفتن ها weiterlesen

مَر جان

برای زیورِ دیدگان هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و وردِ سحری بود (حافظ) از این پس هر سحرگاهان صدایت می کنم ساقی سرودی سبز می خوانم ستایش می کنم نورِ وجودت را از این پس هر سحرگاهان نوایِ نابِ نایِ تو مرا شهد است و جانمایه تو مَر جانی …

مَر جان weiterlesen

بالهای رؤیا

آشنائی از کهن دیارِ دور از قبیلهء مهر و سرور در دشتِ اندوهِ ما گشت و گلواژه ها گذاشت و گذشت صد لبخندِ آرزو از درونِ گنجینهء نهانِ ما سبکبال برون آورد و دمی کنارِ ما نشست باران بوسه و نوازشش مرهمی شد دیرپا برای زخمها چرکِ دل چو شُست جان از تطاول و تباهی …

بالهای رؤیا weiterlesen