لحظه ها را دریاب

یک: یاوری یکتا سبدی از گلواژه ها را به همراه مجمری از زلال رؤیا برایت میفرستم تا غنچه های دوستی .چتر رنگینشان را بگشایند ۞۞۞ دو: لاجورد جادوئی سپهر شرمسار از خاطره سرشار از عاطفه به سویت پرکشیدم دستان تکیده ات روایت از چه دارند انگشتانت را میبوسم و سحرگاهان آن آبی جادوئی را .برایت …

لحظه ها را دریاب weiterlesen

شوق دیدار

از شوق دیدن یار دل چون کبوتری شد پرزد به آسمان و گفتا که دور اندوه اکنون دگر سرآمد پا چون غزال سرمست ژاله فشان دو دیده دست از ترنّم مهر رقصان چو موج دریا گویند مردمانی »سه« جمع خاطر آرد بنشین تو روبرویم تا حل شود معمّا تا گل دهد تمنّا بیست و یکم …

شوق دیدار weiterlesen

اشک مهتاب

به پیشواز سپیدهء سیما   چو افتان و خیزان به دریا رسیدم همه راز و نیاز و تمنّا سرودم بدو گفتم بگیرم در آغوش ای مادر، ای یار ازاین ره خسته ام، شاید آرام گیرد وجودم به قعر خود کشانیدم، هراسی هائل آمد به بندی پا نهادم، همنشینم ماسه آمد به خاک آمیختم، در آن …

اشک مهتاب weiterlesen

دانه های نور

چشمانمان را تنگ بستی سرودمان را سخت در سینه سوختی لبانمان را زخم بهم دوختی دستهامان را شکسته به زنجیر کشیدی پایهامان را تازیانه خورده به غل کردی وآنگاه ما را به قعر درّه انداختی قهقهه و نعره سر کردی دیوانه وار که دیگربی شک تمام شد تلاش گلکاران بیقرار ترانهء بر سر عهد ماندگان …

دانه های نور weiterlesen

سروده های بهم پیوسته

یک: استاد بزرگوار محمد رضا شفیعی کدکنی طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست با چشمهای روشنِ براّق با گیسوئی بلند به بالای آرزو. هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر، این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر ۞۞۞ دو: افسانه بهار: از ماست که برماست گر شادی …

سروده های بهم پیوسته weiterlesen

راز آشکار

نشسته بزیر گنبدی از صدها الماس روشن درختان نخل در کنار و بزیر پای فرشی چون چمن صدای سقوط قطرات آب چکاچک در گوش ار ترنّم مرغان گرفتار در قفس مدهوش تو را صد بار صدا زده ام، ای همسفر، ای یار جوابی نیامدست، خاموش مانده ام و بیقرار ز خود پرسم، در کدامین شهر …

راز آشکار weiterlesen

همسفر

تو را از یازده سالگی میشناسم پیشدستی در سلام بر من واجب مینمود چه زودتر از من دیده به دنیا گشوده بودی از همان آغاز مرزها را همیشه بهم میریختی گاه قلب پسربچه ای را داشتی در بدن دخترکی دخترکی چون سرو ناز بلندبالا و مغرور ترجیح میدادی در کنار تیرک دروازه فوتبال و جدال …

همسفر weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه

ای الاههء عشق و عدالت و عرفان سرزمین سهند و سبلان و سپیدجامگان تبدار از جبر و جنون و جهالتست نظری کن سپاه فرهاد و بابک و مزدک تکیده، سراپا پر از جراحتست مددی کن که باز دشت دشت براهت میپاشیم گلواژه های تمنّا را آسمان آسمان به پیراهنت میدوزیم ستاره پولکهای مهر را دریا …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه weiterlesen

سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها

  ... مرا اگر میجوئی از لاله ها بپرس لاله های رنگین رخ در آتش و عطش عشق جوان از جویبارها بپرس جویبارهای زلال و شفّاف در آرزوی آبی دریا روان از دشتها بپرس دشتهای سبز بیکرانه در تلألو نور و باران رنگین کمان از پرندگان بپرس پرندگان مهاجر در تلاقی زمین و زمان پرّان …

سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها weiterlesen

خاطرات بچگی

چل سال پیش تو شهر تهرون جوجه میفروختن، چه ارزون نوکاشون سفید، کاکلا زری رفتارشون؟ آخ مثله پری ولو میشدن تو باغچه ها دنبالشون چشمای ما از ترس گربهء بلا نه قلدربودن و نه پهلوون بعد از چن روز همه سرنگون نوکاشونو باز میکردیم ماست جای دوا میکردیم بعدشم کنار کاج پیر میشدن دست خاک …

خاطرات بچگی weiterlesen

مسافر

باز آمدم، باز آمدم با شوق آغاز آمدم دوش ار جدائی ها سرشت لب دوخته، دستان کرخت باز آمدم، باز آمدم با عشق آواز آمدم آن ره که میرفتیم ما با آن همه شور و صفا ما را به تنهائی رساند چون ترس رسوائی چشاند طرحی نوین لازم نمود تا این گره را برگشود باز …

مسافر weiterlesen

قلبهامان را به هم پیوند دهیم

در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار و هر دیواری را پنجره ها بسیار هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور به دشتهای دور و بر هر زبانی حکایتی جاریست از آلودگی ها عاریست به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم اگر قلبهامان را به هم پیوند …

قلبهامان را به هم پیوند دهیم weiterlesen

غسل تعمید

غزلخوانان و غازیان غرّه غسلم دادند از پروای پرواز با پریرویان پرعاطفه از ترس تماس با تمنّای ترانه سرایان تولّد از هول وهراس حامیان حصار وحسرت از شرم شراکت در شراره های شرزه غوطه ور شدم، تن و سر فرو بردم چون برون آمدم، سردار شدم، سربدار شدم بیست و سّوم اردبهشت ماه هزار و …

غسل تعمید weiterlesen

دوراهی

گه آنم و گه اینم من ملحد و بیدینم گه شادم و گه غمگین ای یار رهایم کن گاهی چو دل دریا توفانی و پر غوغا درجوش و خروشم من ای یار رهایم کن گه خوابم و گه بیدار گه مستم و گه هشیار پر رنگ و نگارم من ای یار رهایم کن تو در …

دوراهی weiterlesen

چنار و مرغکان مهاجر

تقدیم به یار خوبم گلِ نار، عزیزی از تبار مهر و روشنائی با آمدن بهار دگر بار در این دیار مرغکان مهاجر به نغمه سرائی نشسته اند از سفر حکایتها دارند از رفتن ها و از رسیدن ها چنار با قامت رعنایش که گوئی آسمان در آغوش او غنوده باشد چه صمیمانه میزبان پرندگان رسیده …

چنار و مرغکان مهاجر weiterlesen

! بهارا ! تو شاهد باش

سخنی با بهار نخستین بار که به سراغت آمدم، هفته ای بیش نماندی. از آن پس بیش از چهل بار مرا با مناظر روحپرورت سرمست کرده ای. چه زود دلباختهء مخمل سبزینه ات شدم که در آغاز به طراوت مغز پسته های تازه است و به مرور پر رنگ میشود. تا توانی در بدن باقیست …

! بهارا ! تو شاهد باش weiterlesen

خاطرات ایران

بی می ناب بی ارغوانی شراب بی مائدهء خشخاش دل شاد، سربلند و پر از تلاش من سرمست تو و زندگانتم در آرزوی سپهر پر ستارهء بم و کرمانتم با یاد در گرد نشسته تهران پر طپش امواج لاجوردی خزر سراسر به کشمکش ایگل«، به زیر پای برگ و به سر عطر گردوان» واشی«، آن …

خاطرات ایران weiterlesen