میبارد و میشوید تیرگیها از چهرهء شهرم باران ما نیز بکوشیم وبشوئیم یاران ژاژه،پندار پلید از دل و جان مهرگان آمده است مهر پیشه و اندیشه کنیم Göttingen هفتم مهرماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
Kategorie: سروده ها
لحظه ها را دریاب
یک: یاوری یکتا سبدی از گلواژه ها را به همراه مجمری از زلال رؤیا برایت میفرستم تا غنچه های دوستی .چتر رنگینشان را بگشایند ۞۞۞ دو: لاجورد جادوئی سپهر شرمسار از خاطره سرشار از عاطفه به سویت پرکشیدم دستان تکیده ات روایت از چه دارند انگشتانت را میبوسم و سحرگاهان آن آبی جادوئی را .برایت …
شوق دیدار
از شوق دیدن یار دل چون کبوتری شد پرزد به آسمان و گفتا که دور اندوه اکنون دگر سرآمد پا چون غزال سرمست ژاله فشان دو دیده دست از ترنّم مهر رقصان چو موج دریا گویند مردمانی »سه« جمع خاطر آرد بنشین تو روبرویم تا حل شود معمّا تا گل دهد تمنّا بیست و یکم …
اشک مهتاب
به پیشواز سپیدهء سیما چو افتان و خیزان به دریا رسیدم همه راز و نیاز و تمنّا سرودم بدو گفتم بگیرم در آغوش ای مادر، ای یار ازاین ره خسته ام، شاید آرام گیرد وجودم به قعر خود کشانیدم، هراسی هائل آمد به بندی پا نهادم، همنشینم ماسه آمد به خاک آمیختم، در آن …
دانه های نور
چشمانمان را تنگ بستی سرودمان را سخت در سینه سوختی لبانمان را زخم بهم دوختی دستهامان را شکسته به زنجیر کشیدی پایهامان را تازیانه خورده به غل کردی وآنگاه ما را به قعر درّه انداختی قهقهه و نعره سر کردی دیوانه وار که دیگربی شک تمام شد تلاش گلکاران بیقرار ترانهء بر سر عهد ماندگان …
سروده های بهم پیوسته
یک: استاد بزرگوار محمد رضا شفیعی کدکنی طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست با چشمهای روشنِ براّق با گیسوئی بلند به بالای آرزو. هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر، این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر ۞۞۞ دو: افسانه بهار: از ماست که برماست گر شادی …
راز آشکار
نشسته بزیر گنبدی از صدها الماس روشن درختان نخل در کنار و بزیر پای فرشی چون چمن صدای سقوط قطرات آب چکاچک در گوش ار ترنّم مرغان گرفتار در قفس مدهوش تو را صد بار صدا زده ام، ای همسفر، ای یار جوابی نیامدست، خاموش مانده ام و بیقرار ز خود پرسم، در کدامین شهر …
همسفر
تو را از یازده سالگی میشناسم پیشدستی در سلام بر من واجب مینمود چه زودتر از من دیده به دنیا گشوده بودی از همان آغاز مرزها را همیشه بهم میریختی گاه قلب پسربچه ای را داشتی در بدن دخترکی دخترکی چون سرو ناز بلندبالا و مغرور ترجیح میدادی در کنار تیرک دروازه فوتبال و جدال …
سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه
ای الاههء عشق و عدالت و عرفان سرزمین سهند و سبلان و سپیدجامگان تبدار از جبر و جنون و جهالتست نظری کن سپاه فرهاد و بابک و مزدک تکیده، سراپا پر از جراحتست مددی کن که باز دشت دشت براهت میپاشیم گلواژه های تمنّا را آسمان آسمان به پیراهنت میدوزیم ستاره پولکهای مهر را دریا …
سوغات سفر به سایه روشن فردا (یک): نشانه ها
... مرا اگر میجوئی از لاله ها بپرس لاله های رنگین رخ در آتش و عطش عشق جوان از جویبارها بپرس جویبارهای زلال و شفّاف در آرزوی آبی دریا روان از دشتها بپرس دشتهای سبز بیکرانه در تلألو نور و باران رنگین کمان از پرندگان بپرس پرندگان مهاجر در تلاقی زمین و زمان پرّان …
خاطرات بچگی
چل سال پیش تو شهر تهرون جوجه میفروختن، چه ارزون نوکاشون سفید، کاکلا زری رفتارشون؟ آخ مثله پری ولو میشدن تو باغچه ها دنبالشون چشمای ما از ترس گربهء بلا نه قلدربودن و نه پهلوون بعد از چن روز همه سرنگون نوکاشونو باز میکردیم ماست جای دوا میکردیم بعدشم کنار کاج پیر میشدن دست خاک …
مسافر
باز آمدم، باز آمدم با شوق آغاز آمدم دوش ار جدائی ها سرشت لب دوخته، دستان کرخت باز آمدم، باز آمدم با عشق آواز آمدم آن ره که میرفتیم ما با آن همه شور و صفا ما را به تنهائی رساند چون ترس رسوائی چشاند طرحی نوین لازم نمود تا این گره را برگشود باز …
قلبهامان را به هم پیوند دهیم
در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار و هر دیواری را پنجره ها بسیار هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور به دشتهای دور و بر هر زبانی حکایتی جاریست از آلودگی ها عاریست به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم اگر قلبهامان را به هم پیوند …
غسل تعمید
غزلخوانان و غازیان غرّه غسلم دادند از پروای پرواز با پریرویان پرعاطفه از ترس تماس با تمنّای ترانه سرایان تولّد از هول وهراس حامیان حصار وحسرت از شرم شراکت در شراره های شرزه غوطه ور شدم، تن و سر فرو بردم چون برون آمدم، سردار شدم، سربدار شدم بیست و سّوم اردبهشت ماه هزار و …
دوراهی
گه آنم و گه اینم من ملحد و بیدینم گه شادم و گه غمگین ای یار رهایم کن گاهی چو دل دریا توفانی و پر غوغا درجوش و خروشم من ای یار رهایم کن گه خوابم و گه بیدار گه مستم و گه هشیار پر رنگ و نگارم من ای یار رهایم کن تو در …
چنار و مرغکان مهاجر
تقدیم به یار خوبم گلِ نار، عزیزی از تبار مهر و روشنائی با آمدن بهار دگر بار در این دیار مرغکان مهاجر به نغمه سرائی نشسته اند از سفر حکایتها دارند از رفتن ها و از رسیدن ها چنار با قامت رعنایش که گوئی آسمان در آغوش او غنوده باشد چه صمیمانه میزبان پرندگان رسیده …
! بهارا ! تو شاهد باش
سخنی با بهار نخستین بار که به سراغت آمدم، هفته ای بیش نماندی. از آن پس بیش از چهل بار مرا با مناظر روحپرورت سرمست کرده ای. چه زود دلباختهء مخمل سبزینه ات شدم که در آغاز به طراوت مغز پسته های تازه است و به مرور پر رنگ میشود. تا توانی در بدن باقیست …
تمنّا
برخیز و بیا دوباره آغاز کنیم این راز چو بینیم غزل ساز کنیم برخیز و بیا نظر بر افلاک انداز از مهر و طرب دلی چو می صاف کنیم یازدهم اردبهشت ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
خاطرات ایران
بی می ناب بی ارغوانی شراب بی مائدهء خشخاش دل شاد، سربلند و پر از تلاش من سرمست تو و زندگانتم در آرزوی سپهر پر ستارهء بم و کرمانتم با یاد در گرد نشسته تهران پر طپش امواج لاجوردی خزر سراسر به کشمکش ایگل«، به زیر پای برگ و به سر عطر گردوان» واشی«، آن …
آزاده باش
بندهء مالی، تو پالان برکنی در ره جاهی، جهان ویران کنی پای در بند بهشت و دیگر عالمی پیرو دینی، چه دلها خون کنی عاشق خلقت بشو، آزاده باش تا لبی پرخنده، بذری گل کنی نهم اردبهشت ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه