مسافر

باز آمدم، باز آمدم با شوق آغاز آمدم دوش ار جدائی ها سرشت لب دوخته، دستان کرخت باز آمدم، باز آمدم با عشق آواز آمدم آن ره که میرفتیم ما با آن همه شور و صفا ما را به تنهائی رساند چون ترس رسوائی چشاند طرحی نوین لازم نمود تا این گره را برگشود باز …

مسافر weiterlesen

قلبهامان را به هم پیوند دهیم

در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار و هر دیواری را پنجره ها بسیار هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور به دشتهای دور و بر هر زبانی حکایتی جاریست از آلودگی ها عاریست به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم اگر قلبهامان را به هم پیوند …

قلبهامان را به هم پیوند دهیم weiterlesen

غسل تعمید

غزلخوانان و غازیان غرّه غسلم دادند از پروای پرواز با پریرویان پرعاطفه از ترس تماس با تمنّای ترانه سرایان تولّد از هول وهراس حامیان حصار وحسرت از شرم شراکت در شراره های شرزه غوطه ور شدم، تن و سر فرو بردم چون برون آمدم، سردار شدم، سربدار شدم بیست و سّوم اردبهشت ماه هزار و …

غسل تعمید weiterlesen

دوراهی

گه آنم و گه اینم من ملحد و بیدینم گه شادم و گه غمگین ای یار رهایم کن گاهی چو دل دریا توفانی و پر غوغا درجوش و خروشم من ای یار رهایم کن گه خوابم و گه بیدار گه مستم و گه هشیار پر رنگ و نگارم من ای یار رهایم کن تو در …

دوراهی weiterlesen

چنار و مرغکان مهاجر

تقدیم به یار خوبم گلِ نار، عزیزی از تبار مهر و روشنائی با آمدن بهار دگر بار در این دیار مرغکان مهاجر به نغمه سرائی نشسته اند از سفر حکایتها دارند از رفتن ها و از رسیدن ها چنار با قامت رعنایش که گوئی آسمان در آغوش او غنوده باشد چه صمیمانه میزبان پرندگان رسیده …

چنار و مرغکان مهاجر weiterlesen

! بهارا ! تو شاهد باش

سخنی با بهار نخستین بار که به سراغت آمدم، هفته ای بیش نماندی. از آن پس بیش از چهل بار مرا با مناظر روحپرورت سرمست کرده ای. چه زود دلباختهء مخمل سبزینه ات شدم که در آغاز به طراوت مغز پسته های تازه است و به مرور پر رنگ میشود. تا توانی در بدن باقیست …

! بهارا ! تو شاهد باش weiterlesen

خاطرات ایران

بی می ناب بی ارغوانی شراب بی مائدهء خشخاش دل شاد، سربلند و پر از تلاش من سرمست تو و زندگانتم در آرزوی سپهر پر ستارهء بم و کرمانتم با یاد در گرد نشسته تهران پر طپش امواج لاجوردی خزر سراسر به کشمکش ایگل«، به زیر پای برگ و به سر عطر گردوان» واشی«، آن …

خاطرات ایران weiterlesen

بهار میاد یواش یواش

فرشته‌های سینه زر پری ها با شور و شرر صدام زدن خوابی یا بیدار پاشو بیا واسهء دیدار شب رفته و سحر شده سیاهی دربدر شده خورشد خانوم پشت دره نور اورده، منتظره برف کنار باغک امروز آب میشه بی‌شک بهار میاد یواش یواش پاشو بریز عشق به پاهاش با قلم و با دفترات با …

بهار میاد یواش یواش weiterlesen

به پیشواز بهار

لب را دوخته می خواهند، قلب را شکسته دیدگان را بی نور می خواهند، دست و پای را بسته پوست را آلوده می خواهند، ستون مهره ها را خموده گوش را نا شنوا می خواهند، روح و روان را خسته از بیخردان سنگدل تنگ نظر چه باک بهار هر لحظه در راه است و نوید …

به پیشواز بهار weiterlesen

به زندگی برگرد / دو

نارنینی، بمان بلبل بستانی، بخوان عاشق زیبائیهائی، مهر بورز از عاطفه سرشاری، زندگی ببخش شیفتهء پیکاری، بهاران را باور کن رمیده از اشراری، بهاران را باور کن به زندگی برگرد به زندگی برگرد زمستان هزار و سیصدو هشتاد و هشت

به زندگی برگرد / یک

بر لب چشمهء مهر سیراب شو در قعر بحر عشق غوطه زن دمی در معطّر هوای دوستی نفس تازه کن شیره وشهد گل محبّت را بنوش طعم شیرین اعتماد را دوباره بچش گرمای دستان صمیمی یاران را حس کن طپش قلبهای شیدا را گوش نه و آنگاه، و آنگاه سینه سپر کن به زندگی برگرد …

به زندگی برگرد / یک weiterlesen

شیرزن

لحظه ها در گذرند کوچه ها منتظرند چشمها رو به درند تا درآید شیرزنی بندها پاره کند پنجره بگشاید آینه، پر ز غبار روی رخشنده کند دستها، مانده ز کار قلبها، در آوار جنبشی اندازد طپشی چاره کند خنده بر لب آرد دیده ها پر ز سرور غم را آواره چهره ها تازه کند شمعهائی …

شیرزن weiterlesen

شید اگر که بردمد

بی همگان خطر کنم، بی تو سفر نمی کنم آخر اگر جدا روم، طاقت ره نمی کنم چون مه من شدی دگر، فکر سحر نمی کنم شید اگر که بردمد، از تو حذر نمی کنم صاحب جان من شدی، جان که هدر نمی کنم شور تو در وجود من، ترک شرر نمی کنم آتشت ار …

شید اگر که بردمد weiterlesen

عشق در اوّلین نگاه

عشق در اوّلین نگاه برایم افسانه ای بیش نبود پرفریب و دلنشین تو را نجسته یافتم زیر خرواری از درد بودی ولی به من چه مهربان لبخند زدی در زمستانی سرد صخره هائی یخ زده تو را احاطه کرده بودند ولی بی محابا گرمای وجودت را در من دمیدی عشق در اوّلین نگاه را با …

عشق در اوّلین نگاه weiterlesen

ای مهربان

لب تشنه ای بودم خسته بر لب چشمه ای مرا نشاندی از زلال و گوارا آبی سرشار ره گم کرده ای بودم نگران دستم را به مهربانی گرفتی فریادی بودم در گلو مانده با لطافت لبانم را از هم گشودی و به جای جیغی دلخراش گلواژه های محبت پر کشیدند عشق در وجودم در حال …

ای مهربان weiterlesen