پاینده شکوفه در بزمِ بادِ صبا خود پروانهء جان که در رهِ نور رها تنها مهر است که در میانِ سنگِ خارا می جوید آبِ روان و می یابد آن را ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda نخستین روز اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ http://www.youtube.com/watch?v=M1eYthRTfBo ۞۞۞ نسخه برای چاپ مهربانی
Schlagwort: سروده ها
"مداخلهء بشردوستانه"
جنگجویانِ جبونِ جهل و جنون مهدِ مهر را می کنند دریای خون زوزه شادان در مرگِ انسان می کشند داد را عبث در بند می خواهند و زبون ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda هجدهم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و دو
شوقِ آفرینش
دلی نیمی ز زن، نیمِ دگر از مرد آفریدیم گهی در سرخوشی، گاهِ دگر در درد آفریدیم بسی با شعر و شور و رو سوی رؤیا دمی ماتمزده، در شک و عقب گرد آفریدیم به آوایِ برفین زمستان و نوایِ تابستانِ زرریز به جشنِ رنگینِ بهاران و پائیزِ صد گرد آفریدیم چه در داد …
بهار و بالندگی
بهار دلگشا، این مرهمِ دردِ دل ریشان نگارِ نازنینِ نیک رویِ نازک اندیشان می ومیخانه و محرابِ به کیشان خرامیده به دشتِ شعور و آرزوی ما همی بوسد لبانِ پینه دارِ پوریایِ ما زمینِ جانفزایِ گل ضمیر بی ریای ما به ناز و بوسه و لبخند این طنّاز به لب صدها سرودِ شادِ سرافراز …
Der Garten bringt mit Hass keine fruchtbaren Blüten hervor. بوستان با کینه شکوفه به بار نیاورد
بوستان با کینه شکوفه به بار نیاورد با سپاس از سِمرا !چرخشِ معیوبِ کار !خیز و نَکِش انتظار باجِ تعلّق به سر؟ !گردش گردون نگر چشمِ چِرا جو بیار بازیِ وَهمت گذار کینه در این سرزمین آب دهد بذرِ کین خشم و کلامِ درشت تیغ گذارد به مُشت زخمِ دگر، انتقام چون برسد التیام؟ بخشش …
سازندگی
شب است و جُنگِ سکوت و شرابِ تنهائی خانه سرشار گشته از شراره های رؤیائی در چنین خجسته احوالی، بارور، آرام فکر ره می گشاید به جانب ریشه قلب می تپد به شوقِ شکوفان نهالِ اندیشه و منم شادِ هوشیار، زنده، شیرین کام تا دگر بار زِ دلِ آزمون و آمیزشی درین کیهان رویبنده …
دُبی
در بهشت بدیعِ بابدیل برده پروران زمان بردگانِ عصر بسنده کرده بر بهرهء بیمقدار خویش محوِ تماشای سرابی فریبنده و دلخراش و دلنواز درمانده در درکِ نخوت و تکبّر نو کیسه های بددهان خو کرده به دردهای روح خویش، در دهشتِ دخمه های انبوه و پریش در ازدحام و آمیزشِ سنگ و آهن که قد …
زهر و مرهم
برای دکتر مرتضی محیط واژه ها میوه ها را مانند آویزان از شاخهء بوته ها و درختان بوته ها و درختانی که گاه در کنارهء کویری برهوت برآمده اند و زمانی در جلگه ای زرخیز یا در دشتی سرسبز برخی بر سر راهی بدور از آبادی روئیده اند و برخی در آستانهء بهم پیوستن رود …
رایحهء تو
برای زیور دیدگان روز بار دگر ز ره رسیده بود وآن مِهِ گران باز از کران تا کران بر فراز فولدا، آن رود روان میان دیدگان و آسمان پرده ای کشیده بود در آن بساطِ زیرورو چکاوکی در گلو با خویشتن به گفتگو منتظر نشسته بود نامه و پیام تو چون رسید عطرِ تنپوشِ تو …
نخلستان
برای زیور دیدگان آمدم به سوی سرای دلت در زدم در گشودی و به شیرین نگاه خود ستاره ها ریختی به آسمان دیده ام گلخنده ای به چهره ات شکفت گفتی: خوش آمدی! منتظر بوده ام بال و پر زدم دستم گرفتی و به ناز کشاندیم به باغ اندرون خویش هدهدی شدم بیقرار کنجکاو و …
باز تولید
چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست (ناصر خسرو) پرسش می کنی از باز تولید بهروزی و نگون بختی؟ آن دانه ای که پاشیدیم از سر سخاوت ومهر و آن بذری که نکاشتیم از سر حسادت و کبر آن گریه ای که شنیدیم …
دیدار در خواب
برای زیور دیدگان به باغ آرزوهایم چه گم گشته می گشتم به گردِ هر گلی، گلرخ تو را می جستم و جانا نمی دیدم نگارم را چو آن فتّانهء ساحر نشانم داد کویت را تو چون شیدی درخشیدی دلم بردی به شیدائی به خوابم آی، اِی مهرخ خمار هر شبه دارم از آن خمخانهء رحمت …
سیاه قلمی از مهر
برای زیور دیدگان (١) تعبیر و تحریر مرا از مهر آنچنان دان که تو را بالهائی بسیار توانا آرزومندم و در این راه فراوان سخت کوشی خواهم نمود، تا در هیچ حصار و بندی اسیر نمانی و از هر گونه قید و زنجیری رها باشی. و آنگاه بزرگترین دلشادی و سرور من زمانی خواهد بود …
در گلشن نگاه دوست
برای زیور دیدگان دیدگان را ببند و بیاد آور چرخان و رقصان در زیر باران در بهاران گام برداشتن را آنزمان که حریر آب تن جامهء تو می شود دیدگان را ببند و بیاد آور درهم پیچیدن سیرسیر جیرجیرکها را با سوسو زدن ستارگان در کنارهء کویر، شامگاهان آنزمان که لاجوردین آسمان تو را به …
بخوان از شکفتن ها
برای زیورِ دیدگان ایمان بیاور به مهرِ من ای مهربانِ نازنین ایمان بیاور به شعرِ من ای خوشهء پروین بر جبین مهری در سپهر گر فروزنده جلوه گر شدست در عمقِ همین خاکِ ستبر پا گرفته است شعری اگر به شوق به پرواز در آمدست دردامنِ پاکِ همین رود غوطه ور بُدست بی عشقِ سبکبال …
مَر جان
برای زیورِ دیدگان هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و وردِ سحری بود (حافظ) از این پس هر سحرگاهان صدایت می کنم ساقی سرودی سبز می خوانم ستایش می کنم نورِ وجودت را از این پس هر سحرگاهان نوایِ نابِ نایِ تو مرا شهد است و جانمایه تو مَر جانی …
تو می آئی
برای زیورِ دیدگان لاجوردین آسمان همان دریای نیلگون باژگون است و خاک مهربان همان فرش رنگین دیروزین ولی گیتی بوی و نوری دیگر دارد چرا که تو می آئی ۞۞۞ سیزدهم مردادماه هزار و سیصد و نود و یک Rotenburg an der Fulda
بالهای رؤیا
آشنائی از کهن دیارِ دور از قبیلهء مهر و سرور در دشتِ اندوهِ ما گشت و گلواژه ها گذاشت و گذشت صد لبخندِ آرزو از درونِ گنجینهء نهانِ ما سبکبال برون آورد و دمی کنارِ ما نشست باران بوسه و نوازشش مرهمی شد دیرپا برای زخمها چرکِ دل چو شُست جان از تطاول و تباهی …
مرهم
برای گُلِ نارم که مرهمی است دیرپا یاری که گُل نار است در باغ نمی گنجد آتش چو برافروزد شیدی به سماء گردد ۞۞۞ نخستین روز مردادماه هزار و سیصد و نود و یک Rotenburg an der Fulda
Begegnungen beheimaten مأوا در دیدار
für Lotte Hartmann-Kottek (1) Meinen Blick nahm ich mit in die helle Lichtung des Waldes und tauchte mit ihm ein in den berauschenden Bach überlaufend von kristallreinem Wasser. Dann ließ ich ihn schweben im Wind, beladen mit Düften aus nahen und fernen Feldern, und sich vollsaugen mit dem Licht der Sonne und der Sterne. (2) …