انقلابِ آگاهی

برای علیرضا و فریبرز بپاخیز بپاخیز سَحرخیز دَمی با نَفَسِ صبح بیامیز بچش آن میِ الوانِ افق نیز فرو شو فرو شو به طلب در رگِ تاریخ همه جهل، همه وهم، کهن ژاژه، اراجیف به دانش، به کوشش، بِکَن از بُن و از بیخ نگه کُن نگه کُن زِ سرِ مهر از زِبَر و زیر …

انقلابِ آگاهی weiterlesen

درخت

تقدیم به فرشین گه خموده تَنی گه شکسته پای و باز قائم به ذاتِ خویش ریشه در اعماقِ خاک دل پسند و دیده نواز شاخ و برگِ خویش رو به سویِ آسمانِ پاک سرفراز دراز می کنی تو والا آموزگارِ ارجمندِ مَنی !ای نازنین !ای بهترین زُمرّدِ زمین ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda سیزدهم اردیبهشت …

درخت weiterlesen

سبز مغز پسته ای

تقدیم به سیما چون سپیده باز به ناز پرده ها ز راز کنار می زند هر ذرّهء سُماریِ سودائی سینه ام .نو نویدِ سرزندگی جار می زند مخملین مطلعِ بهار مهربان منادیِ بدایت و بلوغ و بالندگی هر گوشه بر چهرهء گِل و گَل و گیاه .ماهرانه آرام لب خال می کشد سارِ شاخسارِ روبروی …

سبز مغز پسته ای weiterlesen

کودکانِ کار

آغازِ اسفندِ امسال را ببین در گردشِ همارهء زمان و زمین رنگین نویدآورانِ بهاران چنین شادمان و شتابان و بیقرار بر سرِ قرارِ خود پایدار .دسته دسته صف کشیده اند تا دوردستِ دشتِ پرشکوهِ نور در دامنِ جنگلِ کهنسالِ پرغرور از جوشش شیرهء زندگی در آوند و شاخسار رستاک و جوانه و غنچه و دیگر …

کودکانِ کار weiterlesen

خانهء مادری

برای بم و زیروزبرهای زندگی در سراشیبِ زمان و فغانی که سخت و گران از میانِ آوارِ خفقان و حرمان ،برآمده بود ،سر در جیب با صدائی که پُر از دردِ دوران ،تهی از شوق، پریشان ،خام خامُش می شد به ستوه آمده از سستیِ سوزندهء پالکی و قافله و همراهان سراسیمه و سرگردان من …

خانهء مادری weiterlesen

Heim(at) سرا / زادبوم

für Barbara F.-K. Auf den Flügeln der Erinnerung kehre ich zurück zur Ankunft in diesem einst so fremden Land. Kostbar und unvergänglich sind die Düfte wunderbarer Wesen, die selbstlos eine Bleibe schenken, Halt und Wärme. ۞۞۞ .برای باربارا ف.ک با بالهای خاطره بر می گردم به بدو ورودم بدین کشور .که زمانی بس غریب می …

Heim(at) سرا / زادبوم weiterlesen

بوسهء برف

برای سوسن و امیر جمشید سبکپا، نرم و نورانی فرو می آئی امشب !پولکِ سرما زمین نو پیرهن پوشیده .خواهد خفت .زمان آبستن رؤیا سحر سارَم صد ناز : نغمه خواهد خواند !سپیدی سفره ام برچید" "برایم دانه می ریزی؟ : به بوسه گویمش بشّاش بر این خوانم" . تو مهمانِ خوشخوان باش !سپیدی خشک …

بوسهء برف weiterlesen

حکایت

درد ما شاید سرچشمه اش ترس از انجامِ ماست قصّه ها سرمی کنیم حیران با راز، دراز و پرگداز دست وپائی می زنیم در راستایِ مرگِ خود محو می گردیم لرزان در قعرِ این دریایِ نیاز لیک نیک در سیرِ کیهانِ کهن گر بنگریم مرهمی یابیم مَر جان در گرمایِ چشم و قلبِ باز ۞۞۞ …

حکایت weiterlesen

گردون

تقدیم به مهشید و فریبرز آتشِ درون سینه ام .ارمغانی برای توست ،آتشی ست از گذشته و گذشتگان .در جانِ من جهانی جوان شُدست سبزبرگی و سُرایندگی .در آتشِ روانِ روان ها رواست آتشم را رخشان .به آیندگان و دیگران رسان ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda نخستین روز دی ماه هزار و سیصد و نود …

گردون weiterlesen

درودی در بدرود

برای حسین وعیسی درگذشت زندگان بویژه نزدیکان و عزیزان ،یادآور بدایت و نهایت ماست تمنّائی در تنهائی و فراخوانی تسلّی بخش به چشیدن شیرهء زندگی آمیزش و آزمایش پرورش و پالایش سرود و سازندگی .آنچنان که سزاوار هستی باشد ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda بیست و سوّم آذر ماه هزار و سیصد و نود و …

درودی در بدرود weiterlesen

یلدا

شکفتنِ گلخنده های کودکان مطلعِ روشنِ بهار مرغزارِ زیبائی و ژاله ها رقصِ ذهنِ عاشقان از حضورِ یار کالهء امید و شراره ها اشکِ شوقِ شاعران در سپاسِ فکر و کار زهدانِ شور و ستاره ها ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda بیستم آذر ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ …

یلدا weiterlesen

خورشیدت را نظاره گر باش

برای سیما جنگل و شهر .زنده و ناپیدا دریایِ ابر گسترده، آرام و آنچنان نزدیک که گوئی می توان .دستی به نوازش دراز کرد در دوردست شفق .خمخانهء رنگ پلکهایم امیدوار، سبکبار .هماغوش می شوند از سرودِ خورشیدِ درون .سرشار می شوم ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda هفدهم آذر ماه هزار و سیصد و نود …

خورشیدت را نظاره گر باش weiterlesen

* "اختر به سحر شمرده یاد آر"

**به پیشواز شانزدهم آذر روشنگری نمودِ بارزِ مهرورزی است چرا که آگاهی به تنهائی به مسئولیت پذیری منجر نمی شود و پیکارِ اجتماعی بدون عشقِ عمیق به هستی و محترم شمردن همه جانبهء زندگی .گلشن به بار نمی آورد ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda دوّم آذر ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ …

* "اختر به سحر شمرده یاد آر" weiterlesen

دگردیسی

برای گلِ نار مداد به دادخواهی .قد برافراشت ذّرات وجودش .درجهان پخش شد کاغذ در روشنگری .روان شد بال درآورد و .اوج گرفت دستانم در مهرورزی چون شتافتند .شکفتند از یکی شاخهء نسترنی برآمد .میزبان زنبورها و پروانه ها دیگری چشمه ای شد .آبشخوردِ جوجه ها ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda دوّم آذر ماه هزار …

دگردیسی weiterlesen

سیاه، سپید، آبی

تقدیم به فریبرز سیر در سماوات صراحیِ سیاهی سازِ سکوت سؤال سنجش صبوحِ سپیده آموختن از آب آمیزش و آزمایش آبادانی آواز ساقهء سپیدبختی سبویِ سبکبالی سیر در سماوات ... ۞۞۞ Rotenburg an der Fulda بیست و پنجم آبان ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ سیاه، سپید، آبی

بی پیرایگی

آرمیده در نرمایِ نگاهِ نغمه سایِ تو بر سریرِ سبزِ دیدگانت، ای نازنین پیرِ نوآورِ پاک اندیشِ پویایِ خیرخواه می کُند تعبیر و می کِشد به تصویر خوشهء پروینِ رؤیاهای خواب و بیداری تو را می کشاندت به کهکشانِ بیکرانهء کلام می سرایدت نویدِ بی پیرایگی و سرزندگی می دمد نسیمِ مشکبارِ سادگی و سازندگی …

بی پیرایگی weiterlesen

(پیوند (٢

در این جهان بیکران نگاهی ژرفم آرزوست به سوی خویش و دیگران برای درکِ واقعه به سوی شکسته ها، زِ هم گسسته ها به سوی کوثر و کویر به سوی رسم ها و خصم ها به رغم دریغ ها، دروغ ها برای فهمِ فاصله به سوی شنیده ها و دیده ها به رغم سراب ها، …

(پیوند (٢ weiterlesen

نسیمِ نَفَسِ نیکان

آخرین روزهای گرم پائیز است در دلِ جنگلِ دلنوازِ وَجدانگیز گام می زنم با سپاس و خرسندی بر تنم حریر خورشید است در سرم هزار سودایِ شورانگیز دیدگان در سِحرِ آوند و دل من بسانِ آوندی ابر حلّاجی شده، رشته رشته، پاک و سپید می خرامد با نوازش باد در قلبِ سپهر برگها نگران مانده …

نسیمِ نَفَسِ نیکان weiterlesen

(پیوند (١

در این کیهان گستردهء پرشکوه به سوی حیوان و گیاه و خویش و هر آنچه در این بیکرانه موجود است ،پل می سازم، خرد و کلان تا در فهم و بزرگداشت هستی .گامی بردارم ۞۞۞ مونیخ، پنجم آبان ماه هزار و سیصد و نود و دو ۞۞۞ نسخه برای چاپ (پیوند (١