برای یار وفادارم گُلِ نار دوستت دارم را به زبان آوردن به چه کار آید در اوج سیه کاری به نور و سرور؟ دوستت دارم را به زبان آور در اوجِ تبهکاریِ این بیخردانِ دل سنگ تا نشانی ماند و ماحصلی از نشاء گُلِ مهر در زمهریری که در کار است در سترون شبِ سرمایه …
Autor: amortasawi
نامه هائی برای سپیده، شمارهء شش
اگر تخت یابی اگر تاج و گنج و گر چند پوینده باشی برنج سرانجام جای تو خاکست و خشت جز از تخم نیکی نبایدت کشت فردوسی سپیدهء سحرم، با صد درود و آرزوی دلشادی و سربلندی. متنی را که منسوب به زرتشت می باشد برایم فرستاده بودی. با سپاس آنرا خواندم. در پاسخ بتوی عزیز …
آئین روشنائی
برای سپیده ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است هوشنگ ابتهاج، ه.الف. سایه نگاه کن از بلندای دانش زمانه ات به این کهن دیار در مرز انفجار نگاه کن …
ترجمه های آزاد و برداشتها: شمارهء پنج
Erich Fried گزارش برای کسانیکه میخواستم بدانها دل و جرأت دهم صدای من تصنّعی و ساختگی می نمود شاید تنها خواسته بودم که به قوی دل کردن خویش برآمده باشم ادامهء این شرایط دیگر میسّر نبود ترس خویشتن را مشاهده نمودم و مأیوس بودم چرا که نا امیدی بر من حاکم بود گزینهء دیگری برایم …
یادواره ها، احمد شاملو
زنده یاد احمد شاملو ۱ سالِ بد سالِ باد سالِ اشک سالِ شک سالِ روزهای دراز و استقامتهای کم سالی که غرور گدایی کرد سالِ پست سالِ درد سالِ عزا سالِ اشکِ پوری سالِ خونِ مرتضی سالِ کبیسه ... ۲ زندگی دام نیست عشق دام نیست حتی مرگ دام نیست چرا که یارانِ گمشده آزادند …
کوی دوست
برای بتینا خواب چه خوش می کشد دست نوازش به پلک می کشد او صد نگار اهلی او گشته کِلک دیده و دل گیرد و عالم دیگر برد گاه خرامان رود گاه شتابان شود می بردم کوی دوست عاقل و شیدا هم اوست سر بنهم سینه اش شرح دهم قصّه ها گاه نوازش کند گاه …
نامه هائی برای سپیده، شمارهء پنج
سپیدهء سحرم، پویندهء محبوبم که با زندگی و زندگان تو را سر آشتی است، نامه ات رسید. از خواندن توضیحاتی که در بارهء شرایط آموزشی در دانشگاه ها و تشدید فشار کوردلان داده بودی گریستم. و تو خود خوب می دانی که از گریستن می تواند نگریستن سر برون آورد، از نگریستن دانستن، از دانستن …
نجوائی در جنگل
امسال پائیز چه زود در جشن تابستان به مشاطه گری نشسته است (۱) پائیز دل انگیز دگر بار رسیدست دستی به قلم برده و صد نقش کشیدست برگی به رخم بوسه زند، شاد بگوید از خاک برآمدم، بر خاک شوم، دور رسیدست (۲) بر خاک نشستم، سخن خاک شنیدم به تمنّا گفتا که نظر کن …
پژواک
تقدیم به آبگینه، سیما کسائی کارنامه چون شمع بزیستیم و آفتاب آمد گلخنده به باد سپرده باران آمد در سوزی که شبانه دل پاشیدیم فرداش بهارِ بیقرار بار آمد ۞۞۞۞۞۞ شاید زن صفتم دانی و بدان خرسندم در مُلک مرده پرستی پوسته افکندم چون مهر و خردِ مادرانه نیکو دیدم سودایِ سپیده در سر و …
قفس زرنگار
گوش و دهانت بسته کس، افتاده ای اندر قفس راه نگه بگرفته و بندی به گردن زان سپس زین روی می پوئی عبٍث، در خویش می جوئی قفس زندان بیرون ننگری، درجا زنی، گردی به پس یا هو و یا حق میکنی، جهدی به ناحق می کنی دل بسته ای بر این قفس، دیگر چه …
زینهار
برخیز و برو ای صنم زیبا رو آتش بدلم، نشسته ای رو در رو پروانه چو نیستی، تو بگذار و برو نوشیست گدازنده در این جام و سبو ۞۞۞ سیزدهم مردادماه هزارو سیصد و نود Rotenburg an der Fulda
الفبا
تقدیم به سیما ،گُلِ نار، سهیل و عیسی ۞۞۞ ای جوی بیا با هم، هماوا گردیم با چشمه و شط و رود یکجا گردیم پیوند کنیم روشنی و پاکی را باشد روزی دوباره دریا گردیم (زنده یاد سیاوش کسرائی) ۞۞۞ اَلا کولی سرگردان، چه می گردی چنین حیران؟ بپاشم بذر بهروزی ، کنم درد دلی …
گلشن
تقدیم به فریبرز و علیرضا ۞۞۞ من مرغ آتشم شب را به زیرِ سرخ پر خویش می کشم در من هراس نیست ز سردی و تیرگی .من از سپیده های دروغین مشوّشم زنده یاد سیاوش کسرائی، مرداد ماه ۱۳۳٤ ۞۞۞ چرا نمی رسد کسی به درد بیدوای ما دگر نمی زند کسی در حزین …
ذرّه
تقدیم به بیتا و خلیل ۞۞۞ تا بردمد خورشید نو، شب را زخود بیرون کنید هوشنگ ابتهاج ۞۞۞ گشوده دار دیده را به گوش دل شنو نوا چه خوش خرامد آفتاب به دشت آرزوی ما سپیده سر رسد همی به سوی غم چرا روی تلاش و شور پیشه کن برای مهر و داد و آگهی …
زنبور آرزو
سپاه عشق در پی است شرار و شور کارساز با وی است دریچههای قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام زنده یاد سیاوش کسرائی برخیز و نگه کن یارا آسمان آبیِ دوباره دل گشوده را خورشید گردونهء …
ستایش زایش
برای خاک مادر و زاینده رود به جز مهر و شادی نخواهم سرود با شما انسانها سخنی دارم از سر مهر دیده زان تار و دل چرکین مکنید و مجوئید در آن طعنه و تخطئه و توهینی دست دوستیست که بیغش و باز در پی طرح و شور و آغاز سویتان گشته دراز وز شما …
دوستانی دارم
دوستانی دارم از جنس بلور بادهء پالودهء صافی بدرون که از آن دلی آرام بگیرد جانی آزرده، آسوده شود دوستانی دارم چون کوه دماوند و سهند سربلند و مغرور و نظرها چه بلند جانشان بیشهء نور که اگر زلزله ای در راه است یا اگر گردی تیره بکردست چهرِ سپهر یا اگر سورت سلسلهء سرما …
مُلکی در آتش
صد روز از آغاز بمباران لیبی گذشت نه شبی است بی ستاره نه که ماه در محاق است نه در آسمان، تیره ابری نه که شید در کسوف است بنگر که بار دیگر ز شرارتی خانه ای مغاک است سدهء نخست شد طی خبر از ختامِ خوف نیست نگهی، این نمایشِ سیاهی در ملإ چه …
غم ادواری
سحر شد و دوباره ترنّم پرندگان بگوش می رسد ولی نگاه سرد و صامتی از درون مرا به قعرِ چاهِ ویل می کشد پیاپی آمدِ نحسِ این جنون به قلب تپنده ام چه وحشیانه شیار می زند و تلخ زهرِ یأس نهالهای تازه رسته را به زیر خاک می برد نگاه آشنای و ندای …
چهرهء دوست
برای یاور وفادارم، گُلِ نار آواز آشنائی آتش آگاهی آسمان آبی آبشار آرزو آرامش آب آغوش آفتاب آلالهء آفرینش ترانهء تبسّم تاروپود تمنّا تبلور تحبیب تحریر تعاون تندیس تلاش شراب شیدائی شعلهء شادی شعر شقایق شبنم شاخسار شکوه شناخت شرارهء شور ۞۞۞ سیزدهم تیر ماه هزارو سیصدو نود Rotenburg an der Fulda